21 تيپ شخصیت

شخصیت، که تقریباً جامع تمام مباحث روان شناسی عمومی است، نه تنها مورد بحث روان شناسان، جامعه شناسان، انسان شناسان قرار گرفته است، بلکه فیلسوفان و حتی بعضی از دانشمندان دیگر نیز به مطالعه ی آن پرداخته اند. مطالعه مستمر و تجربی روان شناسان به اظهار و پیدایش «نظریه هایی» درباره ی «شخصیت» منجر شده است. روان شناسان می کوشند از یک طرف، صفات و خصایص مشترک شخصیت ها را بررسی و روشن کنند، و از طرف دیگر، عامل یا عنصر امتیاز شخصیتی را از شخصیت های دیگر دریابند. لکن گروهی از روان شناسان معاصر، سعی دارند این دو بررسی را با هم تلفیق کنند که از آن جمله می توان آلپورت، موری، میلر، لوین، و دولارد را نام برد.(شاملو ،1382)

صاحبنظران حوزه شخصیت و روانشناسی از کلمه شخصیت تعریفهای گوناگونی ارائه داده اند. از نظر ریشه ای، گفته شده است که کلمه شخصیت که معادل کلمه Personality  انگلیسی یا فرانسهPersonalite است در حقیقت از ریشه لاتین Persona گرفته شده که به معنی نقاب یا ماسکی بود که در یونان و روم قدیم بازیگران تئاتر بر چهره می گذاشتند . این تعبیر تلویحاً اشاره بر این مطلب دارد که شخصیت هر کس ماسکی است که بر چهره خود می زند تا وجه تمیز او از دیگران باشد.(اسدورد،صادقی،1383)

برخي نيزشخصیت را”سازمان پویاونسبتاپایداری که فردراازدیگران متمایز کرده وامکان پیش بینی نسبی رفتار فردرادرموقعیت های معین فراهم میکندمي دانند .(آقایوسفی،1378)  مرورتعاریف روانشناسان نشان میدهد که به رغم واگرایی درارائه تعریف شخصیت،پنج ویژگی مشترک قابل استخراج است:

1-کلیت :شخصیت یک کل متشکل از مؤلفه های تشکیل دهنده ای است که بامجموع اجزای آن متفاوت است وهمچون هوش پدیده ای استنباطی است.

2-یکپارچگی (توحیدیافتگی):مؤلفه های شخصیت درهم تنیده اند.به طوری که سازمان واحدی رابه وجود می آورند

3-پویش:مؤلفه های شخصیت بریکدیگرنیرواعمال می کنند.

4-پایداری:الگوهای رفتاری درطول زمان نسبتاپایدارمی مانند.بنابراین می توان رفتار راپیش بینی کرد

5-تفرد:مسیرتحول شخصیت درفردبه سوی متمایز شدن ازدیگران است.(هیئت مؤلفان،1386)

2-22 نظريه هاي شخصيت

آرتور ربر (1995) در فرهنگ روانشناسی خود شخصیت را چنان در برابر تعریف شدن مقاوم و از نظر کاربرد چنان گسترده می داند که نمی توان یک عبارت ساده و منسجم درباه آن بیان کرد. ربر معتقد است که به جای تکرار بیهوده گفته های بعضی از صاحبنظران در زمینه متعدد بودن تعریف شخصیت بهتر است آن را بر حسب دیدگاههای نظریه های مختلف شخصیت مشخص کنیم.  این رویکرد از همه بهتر است، زیرا معنی این اصطلاح از دید هر صاحبنظری از سوگیریهای نظری و از ابزارهای تجربی که در ارزشیابی و آزمودن نظریه او به کار می رود، رنگ می گیرد. آسانترین شیوه برای توصیف شخصیت این است که چند جهت گیری عمده و مهم را عرضه کنیم و بعد ببینیم که هر کدام از آنها اصطلاح شخصیت را چگونه مشخص کرده اند(حق شناس، 1385).

1-نظریه های سنخ  (تیپ شناسی): قدیمی ترین این نظریه مربوط به بقراط، حکیم یونانی است که نظریه مزاجهای چهارگانه صفراوی، سوداوی، بلغمی، و دموی را مطرح کرد. فرض او در اینجا، همانند بیشتر نظریه های سنخ شناسی بعدی این است که هر فرد حاصل ترکیب خاصی از این چهار مزاج است و در هر فرد، به طور معمول، یکی از این مزاجها غلبه دارد. دیگر نظریه های سنخ شناسی متعلق به کرچمر  و شلدون  است که کوشیدند به شکلی جالب و جذاب سنخهای بدنی را به انواع شخصیتها ربط بدهند. کارل یونگ  هم اگر چه عمدتاً تحت مکتب روانکاوی طبقه بندی می شود، اما از آنجا که نوعی تقسیم بندی سنخ شناختی از افراد به صورت درون گرا  و برون گرا  ارایه داده است، می تواند زمره سنخ شناسان به حساب آید.(سياسي،1354)

2-نظریه های صفات:  این دسته از نظریه ها بر این فرض مبتنی هستند که شخصیت فرد چکیده ای است از صفات یا شیوه های مشخصی از رفتار کردن، فکر کردن، احساس کردن، واکنش نشان دادن، و نظایر آنها. نظریه های اولیه صفات عملاً چیزی بیش از فهرستهایی از صفات نبود و شخصیت بر حسب شمارش این صفات مشخص می شد. اما نظریه های جدیدتر، فنون تحلیل عامل را در تلاش برای جدا کردن ابعاد زیر بنایی شخصیت به کار گرفته اند. احتمالاً با نفوذترین نظریه از این گروه نظریه ریموند کاتل  است که مبتنی بر مجموعه ای از صفات پایه  است که بنا به فرض مقادیر نسبی در هر فرد وجود دارد و عوامل اصلی ساختاری و زیربنایی شخصیت را تشکیل می دهند. طبق نظر کاتل (1950)، هدف نظریه شخصیت این است که ماتریس صفات فردی را تنظیم کند تا بتوان با استفاده از آن ماتریسها پیش بینی های رفتاری را انجام داد.(سياسي،1354) توجه به این نکته ضروری است که رویکرد های سنخ شناختی و صفاتی مکمل یکدیگرند، و در واقع، می توان آنها را دو روی یک سکه دانست. نظریه های سنخ شناسی عمدتاً بر آنچه بین افراد مشترک است، تأکید دارند، اما نظریه های صفات بر آنچه افراد را از هم متمایز می کند، متمرکز است. البته معنای ضمنی ای که این دسته نظریه از اصطلاح شخصیت در نظر دارند با هم تفاوت زیادی دارد.(شعاري نژاد،1390)

3-نظریه های روان پویایی  یا روانکاوانه  : مجموعه بزرگی از رویکردها  حول این محور گردمی آیند، از آن جمله اند: نظریه های کلاسیک فروید و یونگ، نظریه های روان شناسی اجتاعی آدلر ، فروم فروم  ، سالیوان  و هورنای . تمایز میان این نظریه ها زیاد است، اما همه آنها حاوی یک اندیشه اصلی مشترک هستند و آن اینکه برای همه آنها شخصیت با مفهوم یکپارچگی  مشخص می شود. در این رویکردها تأکیدهای قوی بر عوامل رشدی گذاشته می شود، با این فرض ضمنی که شخصیت بزرگسال، بر حسب چگونگی رشد عوامل یکپارچگی، در طول زمان تکامل پیدا می کند. به علاوه، مفاهیم انگیزشی دارای اهمیت قابل توجهی هستند، به طوری که هیچ مطلبی درباره شخصیت بدون ارزشیابی از نشانه های انگیزشی زیربنایی آن، مفید تلقی نمی شود. در این معنی، شخصیت بدون ارزشیابی از نشانه های انگیزشی زیربنایی آن، مفید تلقی نمی شود. در این معنی، شخصیت با منش  معادل گرفته می شود.(سادوك،1933)

4-رفتارگرایی : تمرکز این مکتب بر بسط نظریه یادگیری به مطالعه شخصیت بوده است. اگرچه نظریه با نفوذی که به طور خالص رفتارگرایانه باشد درباره شخصیت وجود ندارد، جهت گیری رفتارگرایی، دیگر نظریه پردازان را به بررسی دقیق یک مسئله بنیادی برانگیخت. چه اندازه ای از ثبات رفتاری که بیشتر مردم از خود نشان می دهند، به سنخها، صفات یا پویاییهای شخصیت مربوط است و چه مقدار آن به هماهنگی  در محیط و به وابستگیهای تقویت  ربط دارد؟ البته این دیدگاه برای پاسخگویی به این پرسش به فراتر از شخص نظر دارد، یعنی پاسخ را در بیرون از فرد می جوید و در واقع، تا حدودی مفید بودن اصطلاح شخصیت را زیر سؤال می برد.(هيئت مؤلفان،1386)

5- انسان گرایی : این جهت گیری در اصل به عنوان واکنشی در برابر آنچه سلطه روانکاوی و رفتارگرایی بر روان شناسی تصور می شد، قد علم کرد. افرادی نظیر مزلو ، راجرز ، می ، و فرانکل  تأکید خود را بر پدیدار شناسی  گذاشته اند که در آن تجربه های ذهنی برجسته شده، و بر کل گرایی  تمرکز دارد، کاهش گرایی رفتارگرایان رد می شود، و بر اهمیت سایق خود شکوفایی  تأکید می شود. اگر چه انسان گرایی از نظر ارزیابی عملی بسیاری از مفاهیم خود دچار مشکل است، با وجود این، یکی از رویکردهای مهم به مطالعه شخصیت بوده و طرفداران زیادی دارد.

6-نظریه های یادگیری اجتماعی : بخش عمده نظریه پردازی در این دیدگاه، از مسئله متعادل سازی اثرات محیط با ویژگیهای طبیعی، بر می خیزد. اما، با مفهوم شخصیت، در اینجا به عنوان جنبه هایی از رفتار که در یک زمینه اجتماعی کسب می شوند، برخورد می شود. نظریه پرداز اصلی این دیدگاه آلبرت بندورا  (1977) است که موضع او مبتنی بر این فرض است که هر چند یادگیری حیاتی است، عواملی غیر از محرک ساده- تداعیهای پاسخ و وابستگیهای تقویت – لازم است تا ایجاد رفتارهای اجتماعی پیچیده (نظیر نقش) را که سازنده شخصیت فرد هستند، تبییین کند. به ویژه عوامل شناختی نظیر حافظه، فرایندهای نگهداری ، و فرایندهای خودگردانی  اهمیت زیادی دارند و بخش عمده تحقیقات در این دیدگاه بر الگوگیری  و یادگیری مشاهده ای  به عنوان سازوکارهایی که می توانند توصیف قابل قبولی از قواعد رفتار در زمینه های اجتماعی ارایه دهند، متمرکز بوده است.(پروين،1996)

7-تعامل گرایی: این دیدگاه، دیدگاهی التقاطی است. تعامل گرایی به برخی واقعیتها در مکتبهای ذکر شده در بالا معترف است، و معتقد است شخصیت حاصل تعامل بین صفات خاص و پیش آمادگیها  و شیوه ای است که محیط بر نحوه ظهور این صفات و تمایلات رفتاری اثر می گذارد. به اعتقاد تعامل گرایان بسیار بعید است که بتوان گفت شخصیت به عنوان یک چیز متمایز و واضح وجود دارد، بلکه این اصطلاح نوعی اصطلاح فراگیر برای پوشش دادن به یک رشته الگوهای پیچیده تعاملی است.  جالب توجه است که رویکردهای نظری فوق را می توان نماینده دو نقطه نظر درباره  اصطلاح فراگیر برای پوشش دادن به یک رشته الگوهای پیچیده تعاملی است.  جالب توجه است که رویکردهای نظری فوق را می توان نماینده دو نقطه نظر درباره اصطلاح شخصیت دانست. برای دیدگاهها 1 تا 3 شخصیت یک سازه نظری، یک جوهر درونی فرضی است که نقش علی در ایجاد رفتار دارد، و از یک دیدگاه نظری، دارای توان تبیینی قوی و قطعی است. برای دیدگاههای 4 تا 7، شخصیت عاملی درجه دو است که بر مبنای ثبات در رفتار استنباط می شود، و با این حساب مفهومی است که توان تبیینی نسبتاً ضعیفی دارد. .(پروين،1996)

8-نظریه های الگوی فرهنگی : هانس و آیزنگ  (1972) معتقد است که مردم شناسان و جامعه شناسان تمایل دارند شخصیت را محصول گروههای اجتماعی بدانند که شخص در آنها پرورش می یابد. بنابراین، مشاهدات مالینوسکی  و مید  درباره جهانی نبودن عقده ادیپ و عدم ثبات دوران بلوغ نشان می دهد که فرهنگهای مختلف با نیازهای آدمی به شیوه های متفاوتی برخورد  می کنند و سازمان شخصیتی متفاوتی به وجود می آورند. اما روان شناسان ضمن اینکه می پذیرند شخصيت همواره در یک محیط اجتماعی خاصی شکل می گیرد، اما توجه آنها بیشتر معطوف به گوناگونی هنجارهای فرهنگی است.(سياسي،1349