دید گاه روان تحلیل گری

تبیین دیگری که برای پرخاشگری آدمیان مطرح گردید ، مربوط به نقطه نظری است که بر این باور است، آدمیان و حیوانات به خاطر ماهیتی که دارند، آمادگی برای رفتارهای پرخاشگرانه دارند. مشهورترین چهره های این چشم انداز، زیگموند فروید و کنراد لورنز می باشد. اندیشه های فروید در این زمینه محصول تجارب او بر مراجعان بالینی خود و نظرگاه لورنز ناشی از مطالعات او بر روی حیوانات در محیط طبیعی   می باشد(سوفرونیا، 1984).

فروید و طرفدارانش از یک سو بر این باورند، انسان نظامی از انرژی است. ماهیت این نظام طوری است که یا انرژی در آن جریان پیدا می کند، از مسیر اصلی منحرف می شود و یا لبریز می گردد، در همه این موارد مقدار انرژی ثابت است و اگر در یک جهت استفاده شود، انرژی کمی برای استفاده در جهت دیگر باقی می ماند و از سوی دیگر بر این باورند ، انسان ها مانند سایر حیوانات تحت تأثیر غریزه جنسی و پرخاشگری می باشند. فروید در این زمینه می گوید « واقعیتی که در پشت این تمدن قرار دارد ـ و با اشتیاق زیادی انکار می شود ـ این است که انسان ها موجوداتی آرام ، دوست داشتنی و صلح طلب نیستند که وقتی به آنها حمله شود از خود دفاع نکنند، بلکه میل شدید به پرخاشگری را باید به عنوان بخشی از زندگی غریزی آنها به حساب آورد(گاردنر، 1994).

بنابر این فروید به دو غریزه مرگ و زندگی معتقد است و پرخاشگری با غریزه مرگ مطابقت دارد. یعنی تمایل ذاتی انسان برای نابودی خود و سایر افراد همنوع خود، نخست جهت غریزه مرگ به درون       می باشد و حالت خود ـ ویرانگری دارد، اما خیلی زود جهت آن به جهان خارج یا دیگران معطوف می گردد و به شکل رفتارهای پرخاشگرانه متجلی می گردد( مک دونالد، 2005).

نقطه نظر دیگری که تا حدودی همگرا با نظریه فروید است، توسط کنراد لورنز مطرح گردید. لورنز(به نقل برم و کاسین، 1996) بر این باور است پرخاشگری از غریزه ستیزه جویی که آدمیان با بسیاری از گونه های دیگر مشترک هستند، نشأت می گیرد.در حالی که فروید پرخاشگری را ویرانگر و مخرب می دانست، لورنز آن را برای تحول ضروری می داند.چرا این که پرخاشگری از تجمع بیش از حد جانوران جلوگیری کرده و به قویترین حیوانات امکان می دهد تا با جفت های خود بیامیزند و گونه های خود را تولید کنند. بر طبق نظریه لورنز رفتارهای پرخاشگرانه فوائد مهمی را در بر دارد . چرا که ستیز بین حیوانات باعث پراکنده شدن آنها در مناطق مختلف می گردد و این مهم به نوبه خود باعث می شود جانوران از منابع طبیعی حداکثر استفاده را داشته باشند.

نظریه فروید، لورنز و طرفدارانشان به طور وسیع از سوی روانشناسان اجتماعی مورد وارسی قرار گرفته است. غالب روانشناسان اجتماعی به دو دلیل عمده این دیدگاه را مورد شک و تردید قرار دادند : دلیل اول این که، محققان دیدگاه غریزی صرفاً بر اساس این که پرخاشگری شکل مشترک رفتار آدمیان و فراگیرمی باشد، معتقد به ارثی بودن پرخاشگری می باشند. در صورتی که صرف وجود یک رفتار در گونه های مختلف دلالت بر غریزی بودن آن نمی باشد  و این منطق و استدلال در ماهیت خود ابهام دارد . دوم این که منتقدان بر این باورند ، رفتارهای پرخاشگرانه، عالم گیر و جهان شمول نمی باشد، چرا که مقایسه رفتارهای پرخاشگرانه در جوامع مختلف بیانگر این واقعیت است که در برخی اشکال، رفتارهای پرخاشگرانه تفاوت چشمگیری با همدیگر دارند(بارون، 1991). برای مثال کشتاری که هر ساله در شهرهای ایالات متحده آمریکا صورت می گیرد، خیلی بیشتر از جوامع دیگر از جمله اروپا و کشورهای خاوری می باشد. این نوع تفاوتها در مورد شیوع رفتارهای پرخاشگرانه نمایانگر این واقعیت است که این نوع رفتارهاشدیداً تحت تأثیر عوامل فرهنگی و اجتماعی است و حتی اگر سرچشمه برخی از این رفتارها ، گرایش های غریزی باشد، به شدت تحت تأثیر شرایط اجتماعی قرار می گیرد( فلسون، 1993).

2-3-3 نظریه های سائق

نقطه نظر دیگر در رابطه با ماهیت رفتارهای پرخاشگرانه که توسط گروهی از روانشناسان حمایت شده، نظریه های سائق می باشد. طرفداران این نظریه معتقدند، رفتار اساساً نشأت گرفته از عوامل خارجی می باشد . این چشم انداز مشتمل بر چندین نظریه متفاوت می باشد. همه این نظریه ها در باره این عامل مهم وجه اشتراک دارند که شرایط خارجی متعددی مانند ناکامی و فقدان مهارتهای رویارویی، انگیزه قویی را برای ایجاد رفتارهای آزار دهنده بر می انگیزاند این سائق به نوبه خود منجر به حمله و آسیب آشکار نسبت به دیگران می شود( استنگور،2001).

یکی از مشهورترین نظریه ها ، فرضیه ناکامی ـ پرخاشگری می باشد که توسط جان دلارد و همکاران وی 1939 ( به نقل از بارون،1991) مطرح شده است. بر طبق این فرضیه ، ناکامی منجر به برانگیختگی سائقی می گردد که هدف نخست این سائق، صدمه و آسیب به بعضی از اشخاص یا اشیاء می باشد. این سائق به نوبه خود منجر به رفتارهای پرخاشگرانه به منبع ناکامی می گردد. از آنجا که این فرضیه بر این باور است ، عوامل خارجی، نه گرایشات ارثی عوامل اصلی در ایجاد رفتارهای پرخاشگرانه می باشند، نسبت به نظریه های غریزی در رابطه با کنترل رفتارهای پرخاشگرانه خوشبین تر هستند. اما آزمون های تجربی در رابطه با تئوریهای سائق ، نتایج متضادی را به دست آورده است. در کل می توان گفت اگر چه یکی از منابع پرخاشگری ناکامی می باشد، اماهمه ناکامی ها منجر به پرخاشگری نمی شود و همه پرخاشگری هم ناشی از ناکامی نیست. به عبارت دیگر همان طور که بارون (1991) معتقد است، فرضیه ناکامی ـ پرخاشگری صرفاً تبیین کننده بخشی از رفتارهای پرخاشگرانه می باشد . چرا که اولاً همه افرادی که ناکام می شوند، همیشه افکار،گفتار و کردار پرخاشگرانه از خود نشان نمی دهند. در کشور های مختلف دنیا افراد با دامنه وسیعی از واکنشها به ناکامی پاسخ می دهند یعنی دامنه ای از بی تفاوتی و نا امیدی از یک طرف و تسلط یافتن بر منبع ناکامی از طرف دیگر.

ثانیاً کاملاً روشن است که همه شکل های پرخاشگری ناشی از ناکامی نیستند. آدمی بنابر دلایل بسیار متفاوتی و در پاسخ به عوامل بسیار متعددی پرخاشگر می شود. مثلاً بوکسور های حرفه ای از این جهت بر حریف خود ضربه شدیدی وارد می سازند که نقش آنها چنین است و می خواهند به جوایز ارزشمندی دست یابند، نه به خاطر این که ناکام شده اند.همینطور سربازان در خلال جنگ، حملات شدیدی را حتی در غیاب هر گونه ناکامی در مقابل افرادی که با آنها در حال جنگ هستند، روا می دارند. در چنین مواردی و بسیاری از موارد دیگر پرخاشگری از عوامل دیگری غیر از ناکامی نشأت می گیرد.

امروزه در بررسی این فرضیه ، معدودی از روانشناسان اجتماعی بر این باورند ، ناکامی تنها عامل یا مهمترین عامل ایجاد پرخاشگری می باشد. در مقابل بسیاری از روانشناسان بر این باورند، ناکامی یکی از عوامل ساده ای است که به طور بالقوه می تواند منجر به پرخاشگری شود.

 

2-3-4 نظریه یادگیری اجتماعی

چشم انداز مهم دیگر در پرخاشگری که تحقیقات تجربی مبسوطی را در زمینه رفتارهای پرخاشگرانه انجام داده، دیدگاه یادگیری اجتماعی می باشد. بندورا 1986 و ریچاردسون 1994( به نقل از هیمر، 2003) بر این واقعیت تأکید می کنند، پرخاشگری مانند شکل های پیچیده دیگر رفتارهای اجتماعی، تا حدود زیادی آموخته شده می باشد. به دیگر سخن آدمیان پاسخ های پرخاشگری را فرا می گیرند نه این که به صورت مجموع بزرگ پاسخ ها با خود به دنیا بیاورند. افراد خواه از طریق تجربه مستقیم، خواه به وسیله مشاهده رفتارهای دیگران، رفتارهای پرخاشگرانه را همانند دیگر رفتارهای اجتماعی می آموزند. به همین جهت است که افراد در فرهنگ های مختلف رفتارهای پرخاشگرانه متفاوتی دارند و راههای متعددی را جهت صدمه و آسیب به دیگران انتخاب می نمایند.

چشم انداز یادگیری اجتماعی بر این باور است، اینکه یک شخص بخصوصی در یک موقعیت رفتارهای پرخاشگرانه خواهد داشت یا نه؟ به مجموعه وسیعی از عوامل از جمله تجارب گذشته او، تقویتهای فعلی در ارتباط با پرخاشگری و به بسیاری از متغییرهای هم بسته به افکار و ادراکات آدمی و به اثرات مناسب و بالقوه چنین رفتارهایی بستگی دارد( ویلنز، 2000).

بندورا 1968( به نقل از دایگن،2004) طی آزمایشهای مختلف نشان داد، مشاهده رفتارهای پرخاشگرانه بزرگسالان می تواند رفتارهای پرخاشگرانه کودکان را افزایش دهد. آزمایش بدین صورت بود، گروهی از کودکان، بزرگسالی را مشاهده کردند که عروسک پلاستیکی را مورد ضرب و شتم قرار داده بود. بعد از مشاهده این صحنه به کودکان اجازه داده شد تا با عروسک بازی کنند . نتیجه آزمایش نشان داد، کودکان نه تنها رفتار پرخاشگرانه بزرگسال را تقلید نمودند، بلکه رفتارهای پرخاشگرانه دیگری هم از خود نشان دادند.

روانشناسان اجتماعی در بررسی های تجربی خود، کراراً صحت نظریه یادگیری اجتماعی را مورد تأیید قرار دادند.پژوهشهای مختلفی نشان می دهد،هر چه خشونت فیلم هایی که کودکان مشاهده می  کنند بیشتر باشد، آنها رفتارهای پرخاشگرانه بیشتری نشان می دهند. بررسی های بین فرهنگی در میان کودکان پنج کشور مختلف : استرالیا، فنلاند، اسرائیل، لهستان و آمریکا نشان داده است، تماشای خشونت در تلویزیون ، پرخاشگری را افزایش می دهد و کودکان پرخاشگر بیشتر جویای برنامه های خشونت آمیز هستند( بوش من و همکاران، 2002).

بررسی های آزمایشی به غایت نشان دادند، مشاهده پرخاشگری در رسانه های گروهی به دلایل مختلف می تواند موجبات رفتارهای پرخاشگرانه را فراهم سازد . بوش من و همکارانش (2002) با تحقیقاتی که در این زمینه انجام دادند، بر این باورند بنا بر چند دلیل، مشاهده رفتارهای پرخاشگرانه رسانه های گروهی، موجب افزایش پرخاشگری می شود. اول این که در معرض فیلم های خشونت آمیز قرار گرفتن، بازداری های مربوط به چنین رفتارهایی را در میان بینندگان کاهش می دهد. بعد از تماشای بسیاری از رفتارهای پرخاشگرانه، اغلب بینندگان کمتر احساس محدودیت در انجام چنین رفتارهایی می کنند. بینندگان در این شرایط می گویند، اگر افراد دیگر می توانند چنین رفتاری را انجام دهند، چرا ما نتوانیم این رفتارها را انجام دهیم؟

دوم این که در معرض فیلم های خشونت آمیز قرار گرفتن، فنون های جدیدی را جهت صدمه و آزار به بینندگان ارائه می دهند، فنون هایی که قبلاً در دسترشان نبوده است. وقتی چنین فنون هایی را می آموزند، در موقعیت های مناسب به کار می برند.

سوم این که تماشای فیلم های خشونت آمیز می تواند، شناخت بینندگان را در جهات متعدد تحت تأثیر قرار دهد. چنین صحنه هایی از یک طرف، افکار و خاطرات رفتارهای پرخاشگرانه را تحریک می کنند و آنها را به سهولت در هرم شناختی بینندگان قابل دسترس تر می سازند. و از طرف دیگر افکار وابسته به پرخاشگری را درباره حوادثی که قبلاً اتفاق افتاده یا در موقعیت هایی که مناسب هستند، تشدید می کند و بر می انگیزاند.

چهارم این که در معرض فیلم های خشونت آمیز قرار گرفتن، موجب کاهش حساسیت هیجانی نسبت به خشونت و عوارض بعدی آن می گردد. به عبارت دیگر تماشای صحنه هایی از جنگ، کشتار و پرخاشگری نسبت به دیگران موجب کاهش حساسیت هیجانی نسبت به خشونت ها و عوارض بعدی آن می گردد و در نتیجه ممکن است فرد چنین رفتارهایی را در موقعیت های واقعی به کار ببرد. بنابر این چندان جای شگفتی نمی باشد که مشاهده فیلم های خشونت آمیز، موجبات رفتارهای پرخاشگرانه را در کودکان و بزرگسالان فراهم می سازد.

من حیث المجموع تحقیقات دیدگاه یادگیری اجتماعی ترجمان واقعیت ذیل می باشد :

1- مشاهده فیلم های خشونت آمیز نه تنها رفتارهای پرخاشگرانه رادرهمه افراد افزایش می دهد، بلکه رفتارهای پرخاشگرانه را در کسانی که تمایل شدیدی برای چنین رفتارهایی دارند دو چندان می سازد.

2- هر چه کودکان و نوجوانان فیلم های خشونت آمیز بیشتری را تماشا کنند، میزان رفتارهای پرخاشگرانه آنها در سالهای بعدی حتی در چند دهه بعد هم بیشتر می شود. یعنی بین تماشا کردن فیلم های خشونت آمیز و رفتارهای پرخاشگرانه همبستگی مثبتی وجود دارد. چرا که تأثیر فیلم های خشونت آمیز در طی زمان به صورت تراکمی می باشد( فلسون، 1993).

 

2-3-5 دید گاه تحولی

محققان دیدگاه تحولی مانند کلاین، اشپیتز، هارتمن، کریس، (به نقل از دادستان، منصور،1369) هم بر نقش سازنده و هم بر نقش منفی رفتارهای پرخاشگرانه در سنین اولیه اشاره داشتند و بر این باورند، رفتارهای پرخاشگرانه سنین اولیه که در اکثر کودکان با شدت و ضعف متفاوت وجود دارد ، از یک سو موجبات سازش نایافتگی اجتماعی با دنیای بیرون را فراهم می سازد و از دیگر سو واجد بیشترین ارزش در تحول کودکان به شمار می رود. چرا که باعث تمایز بین کودک و جهان بیرون می گردد.

محققان دیدگاه تحولی معتقدند، کودکان در12ماهگی وقتی که با هم هستند یا در کنار مادرشان            می باشند، شروع به ابراز رفتارهای پرخاشگرانه وسیله ای می کنند( پرخاشگری وسیله ای رفتاری است در جهت رسیدن به هدفی نه قصد آسیب رساندن به کسی) . رفتارهای پرخاشگرانه آنان غالباً به خاطر اسباب بازی و متعلقات دیگر است و در ارتباط با همسالان و اعضای خانواده ابراز می شود( مک دونالد، 2005). فریدمن، (1985) در بررسی های خود مشخص ساخت، کودکان وقتی که سنین اولیه تحول را طی می کنند و وارد سالهای پیش از مدرسه می شوند، در نوع پرخاشگری آنان تغییراتی ایجاد می شود و پرخاشگری آنها غالباً کلامی و خصمانه می گرددوبه صورت رفتارهای منفی متجلی می ـ گردد که قصد آن آزار به فرد یا افرادی دیگر می باشد.

پیاژه و طرفداران او بر این باورند دلیل این نوع رفتارهای پرخاشگرانه به علت وجود ویژگی خود ـ مدارانه که در دیدگاه کودک می باشد به گونه ای که کودک در کنشهای متقابل اجتماعی خود کمتر به نقطه نظر دیگران توجه دارد. این مهم به نوبه خود موجبات رفتارهای پرخاشگرانه و ناسازگاری اجتماعی او را فراهم می سازد. فروید و طرفداران او هم به وجود رفتارهای پرخاشگرانه در سنین قبل از مدرسه اعتقاد دارند و بر این باورند، رفتارهای پرخاشگرانه محصول عقده ادیپ است که در فضای روتنی کودک شکل می گیرد (همان منبع).

وقتی که کودکان وارد مدرسه می شوند(دبستان) به علت پیدایش تفکر عملیاتی عینی، موانع اجتماعی و مقررات حاکم بر مدرسه، رفتارهای پرخاشگرانه آنها بدون این که شکل خود را تغییر دهد، کمتر امکان تجلی پیدا می کند، اما در دوران نوجوانی که همراه با تغییرات سریع جسمی، روانی، شناختی وجنسی می باشد، رفتارهای پرخاشگرانه به شکل بارز و آن هم به صورت خصمانه ( رفتاری که قصد آن آسیب جسمی به فرد یا افرادی می باشد) متجلی می گردد.

بسیاری از محققان از جمله اریکسون 1975، آنا فروید 1977 ( به نقل از پری، 2005) بر این باورند که دوره نوجوانی به علت طغیانهای جسمی، روانی به دوره پر کشمکش تبدیل می شود و نوجوان سعی دارد از یک طرف با تغییرات جسمی، روانی … کنار بیاید و از طرف دیگر به دنبال هویت یابی و استقلال خانوادگی و رفتاری خود می باشد. قطعاً جهت رسیدن به هویتی مستقل با موانع خانوادگی و اجتماعی روبرو می گردد که این مهم به نوبه خود موجبات رفتارهای پرخاشگرانه را فراهم می سازد. هم چنین محققان اعتقاد دارند که افزایش هورمون تستوسترون در دوره نوجوانی در ایجاد رفتارهای پرخاشگرانه این دوره بی تأثیر نمی باشد. نوجوان کم کم دوره پر تلاطم و پر آشوب نوجوانی را پشت سر می گذارد و مجهز به ویژگی « ستایش من» و همپایگی با بزرگسالان می شود. در چنین وضعیتی رفتارهای پرخاشگرانه او سامان بهتری پیدا می کند و در موارد خاص و در برابر برخی از تحریکات محیطی، برانگیخته می شود. هر چه نوجوان به دوره های بعدی تحولی( جوانی، میانسالی …) گام بر می دارد، رفتارهای پرخاشگرانه او کمتر می شود و بیشتر متوجه درون می گردد . بنابراین محققان تحولی بر این باورند، رفتارهای پرخاشگرانه در سنین اولیه (قبل از مدرسه) و در نوجوانی بیشتر از دوره های بعدی زندگی وجود دارد.

 

2-3-6 دیدگاه شناختی

رفتارگرایی تا اواخر سال 1950 گسترش بسیاری یافته و براین باور بود، مشکلات روان شناختی ناشی از رویدادهای محیطی و یادگیری ناقص می باشد. اما در دهه 1950 بسیاری از محققان دریافتند، رفتارگرایی نمی تواند پاسخگوی همه مشکلات روان شناختی از جمله افسردگی باشد. این نارضایتی عرصه را برای دیدگاه شناختی فراهم ساخت(کومر، 2001).

دیدگاه شناختی علت مشکلات روان شناختی انسان را بر عکس رفتار گرایان ناشی از عوامل محیطی نمی داند، بلکه تصورات و تعبیر و تفسیرهایی که فرد از رویدادهای محیطی دارد، علت همه مشکلات روان شناختی می داند. به دیگر سخن در دیدگاه شناختی رویدادهای استرس آفرین چندان مهم نمی باشند، تعبیر و تفسیرهایی که افراد از رویدادهای استرس آفرین دارند، نقش مؤثری در تعیین رفتارهای آنها نسبت به آن رویدادها دارد ( بارلو و دوراند، 1997).

بعد از این که دیدگاه شناختی در دهه 1950 پا به میدان روان شناسی گذاشت، محققان شناختی تحقیقات متعددی در زمینه های مختلف از جمله افسردگی، اضطراب، خشم و اختلالات شخصیت انجام دادند و امروزه بسیاری از محققان بر این باورند این دیدگاه در درمان بسیاری از اختلالات هیجانی مانند اضطراب، افسردگی و خشم شدید نقش مؤثری دارد (فلسون، 1993).

نظریه دیگری که معتقد است، فرایندهای شناختی نقش به سزایی در تعیین رفتارهای پرخاشگرانه دارد، نظریه اسناد می باشد. این نظریه بر این باور است، قصد و نیت دیگران نقش مؤثری در ایجاد رفتارهای پرخاشگرانه دارد. به عبارت دیگر زمانیکه افراد اعمال مبهم دیگران را به صورت«قصد بد» دریافت می دارند در مقایسه با زمانیکه همان اعمال را به صورت « قصد خوب» دریافت می دارند، واکنش های پرخاشگرانه بیشتری از خود نشان می دهند ( دایگن،2004). محققان « قصد بد» را به عنوان سو گیریهای خصمانه نامگذاری کردند و بر این باورند این نوع سوگیریها، رفتارهای پرخاشگرانه را افزایش می دهد. از جمله محققانی که در این زمینه تحقیقات دامنه داری انجام دادند، کوی، دوج 1978 و مورخی 1984 ( به نقل از بیکر و اسکارتس، 2005) می باشد.این محققان در تحقیقات خود روی گروهی از دانش آموزان مشاهده نمودند، دانش آموزانی که قصد ونیت رفتارهای دیگران را خصمانه توصیف کردند، واکنش های پرخاشگرانه بیشتری از خود نشان دادند. همین محققان سو گیری اسنادی خصمانه را در ایجاد رفتارهای پرخاشگرانه در گروهی از کودکان مورد بررسی قرار دادند. محققان در ابتدا اسنادهایی که کودکان نسبت به دیگران داشتند مورد اندازه گیری قرار دادند سپس رفتارشان را در حالیکه با کودکان دیگر مشغول بازی بودند مشاهده نمودند، نتایج این تحقیق نشان داد، کودکانی که سو گیری اسنادی خصمانه داشتند، تمایلات بیشتری جهت ابراز رفتارهای پرخاشگرانه از خود نشان دادند. در مجموع اسنادهایی که افراد به علل رفتارهای دیگران می دهند، نقش اساسی و تعیین کننده در پاسخ هایشان نسبت به رفتارهای دیگران دارد.

تمام یافته های فوق در دیدگاه شناختی بیانگر این واقعیت است، افراد وقتی توسط کسان دیگر برانگیخته یا عصبانی می شوند، به طور خود مختار و بدون اراده به آنچه که دریافت کردند پاسخ نمی دهند. بلکه واکنش افراد به تعبیر و تفسیرهایی بستگی دارد که درباره رفتار دیگران دارند. بنابر این رفتارهای افراد نسبت به دیگران به قدر زیادی توسط افکارشان نسبت به آنها تعیین می شود.

2-3-7 دیدگاه شناختی ـ رفتاری

دیدگاه شناختی ـ رفتاری ریشه در مکتب رفتارگرایی دارد و از پژوهش درباره جریانهای شناختی سرچشمه گرفته است. رفتارگرایان مانند واتسون، اسکینر، ثرندایک و طرفداران اولیه این دیدگاه، در بررسی های خود نقش فرایندهای شناختی مانند انتظارات، تفکر، حل مسأله را نادیده گرفتند. آنان بر این باور بودند، از آنجا که این نوع موضوعات را نمی توان به طور مستقیم مشاهده نمود، بنابر این قابل بررسی نمی باشند. اما بسیاری از محققانی که نخست خط رفتارگرایی داشتند،در بررسی های خود به این نتیجه رسیدند نمی توان بدون توجه به فرایندهای شناختی، به بررسی رفتارها پرداخت. دانشمندانی مانند لازاروس 1966، بندورا 1969، تولمن 1971، فوکس 1979 ، مک لین 1967، و میشن بام 1978 ( به نقل از پرسونز، 1991) معتقدند، یادگیری، نگهداری و حذف رفتارها از طریق نظام هایی که در آن رویدادهای بیرونی و فرایندهای شناختی بر یکدیگر تعامل دارند، صورت می گیرد. تأکید این محققان بر تعامل بین عوامل محیطی و فرایندهای شناختی در بررسی رفتار، موجبات پدید آیی دیدگاه شناختی ـ رفتاری را فراهم نموده است.

درمانگران شناختی ـ رفتاری (روزنهان و سلیگمن، 1995) همانند محققان شناختی بر این باورند، تفکر غیر منطقی و خود گوئیهای مخرب، سرچشمه همه مشکلات روان شناختی می باشد. اما بر خلاف محققان شناختی وروانکاوان، بیشتر از فنون رفتاری سازمان یافته در تغییر رفتارهای غیر انطباقی استفاده می کنند.به بیان بهتر در این دیدگاه همانطوری که هاوتون و همکاران 1989( به نقل از قاسم زاده، 1385) او اعتقاد دارند، نخست به درمانجو کمک می شود تا الگوهای تفکر تحریف شده و رفتارهای ناکار آمد خود را تشخیص دهد و سپس برای این که درمانجو بتواند افکار تحریف شده و رفتارهای ناکارآمد خود را تغییر دهد، از بحث های منظم و تکالیف رفتاری دقیقاً سازمان یافته، استفاده می شود. بنابر این ، این دیدگاه هم بر فنون رفتاری و هم بر فرایندهای شناختی تأکید می ورزد. به طوری که افکار ناکارآمد شناسایی می شوند، به طور عملیاتی تعریف می شوند و از فنون رفتاری برای تغییر آن استفاده می شود. و در نهایت نتیجه درمان به کمک معیارهای پایا و عینی مورد ارزیابی قرار می گیرد.

بنابراین، دیدگاه شناختی ـ رفتاری هم بر بازسازی شناختی و هم بر آموزش مهارتهای مقابله ای به منظور رسیدن به خود یاری تأکید می ورزد( کومر، 2001). به عبارت دیگر این دیدگاه از یک سو معتقد به روشهای رفتاری از جمله آرامش عضلانی، حساسیت زدایی منظم، مهارتهای اجتماعی، تقویت کننده های مثبت می باشد و ازدیگر سو بر این باور است، فرایندهای شناختی مانند انتظارات، طرحواره ها، افکار خودآیند، خودگویی های مثبت، بازسازی ذهنی، نامگذاری شناختی، انتظار کارآمد، احساس کفایت، نقش برجسته ای در تغییر رفتاردارد( بیکرو اسکارتس، 2005).

در مجموع درمان گران شناختی ـ رفتاری با استفاده از خط سیر درمانگران رفتاری سعی می کنند، با تغییر در ساختار شناختی، رفتارهای ناسازگارانه درمانجویان را اصلاح نمایند. به عبارت دیگر درمانگران شناختی با استفاده از روشهای رفتاری مانند ایفای نقش، آرامش عضلانی و مهارتهای اجتماعی از جمله قدرت ابراز وجود، بازسازی های ذهنی، نظارت شخصی، تمرین رفتاری، الگوبرداری و تمرین خیالی، رفتارهایی که با شناختهای مخرب ارتباط دارند شناسایی و با تغییر ساختارهای شناختی، آن رفتارها را کنترل نمایند.

  1. Sophronia.R
  2. Gardner
  3. Decease
  4. Existence
  5. Self- destruction
  6. Fighting- instinct
  7. Drive theories
  8. Frustration- aggression hypothesis
  9. John Dollard
  10. Social learning theory
  11. Richardson.D.R
  12. Himer
  13. Vylnz
  14. Bushman.A
  15. Developmental theories
  16. Klean.M
  17. Shpitz
  18. Hartman.E
  19. Kris.E
  20. Parry
  21. Hostille attributional bias
  22. Murphy
  23. Baker.L
  24. Scarth.K
  25. Lazarus
  26. Bandura
  27. Tolman
  28. Persons