راهبردهای یادیار و مرور ذهنی در توان‌بخشی

یادیارها

یادیارها شامل نظام‌های است که به ما کمک می‌کنند موضوعات را به‌راحتی به خاطر بیاوریم و گاه این اصطلاح برای توصیف هر چیزی که حافظه را بهبود دهد ازجمله وسایل کمک حافظه، استفاده می‌شود اما اغلب آن اشاره به راهبردهای درونی دارد که آگاهانه یاد گرفته می‌شوند و به تلاش قابل‌توجه برای انجام تمرینات نیاز دارند (هریس، 1984). پرکاربردترین یادیار مصنوعی، روشی برای به خاطر سپردن اینکه هر ماه سال چند روز دارد است. اکثر مردم آمریکا و بریتانیا از یک شعر («سی روز دارد ماه سپتامبر… . »). برای این کار استفاده می‌کنند. در سایر نقاط دنیا، بسیاری از مردم از پنجه‌های خود استفاده می‌کنند، با پنجه‌های خود ماه‌های طولانی را نشان می‌دهند و از برآمدگی بین آن‌ها برای معرفی ماه‌های کوتاه استفاده می‌کنند. با این‌حال کشورهای دیگر از پسوندها و پیشوندها برای به خاطر آوردن ماه‌های بلند و کوتاه استفاده می‌کنند. هر کشور با استفاده از نظام تقویم ما، یک یادیار برای به خاطر سپردن طول ماه‌ها مختلف استفاده می‌کند.

یادیارهای کلامی

یکی از انواع یادیار، یادیار حرف اول است که در آن از حروف اول کلمه‌ها در یک جمله برای یادآوری اطلاعات به یک ترتیب خاص، استفاده می‌شود. نوع دیگر این یادیار، استفاده از کل کلمه برای به خاطر آوردن اطلاعات است. هریس (1984) بیان می‌کند که یادیار با استفاده از حروف اول، تنها زمانی مفید است که آیتم‌های که به خاطر آورده می‌شوند به‌خوبی شناخته شده باشند اما به خاطر آوردن آن‌ها به ترتیب درست، دشوار باشد. به هر حال از آن‌ها می‌توان برای یادگیری آیتم‌های جدید استفاده کرد (ویلسون، 1987). نوع دیگری یادیار که برای یادآوری فهرست ارقام مثلاً شماره کارت اعتباری، استفاده می‌شود؛ فرد می‌تواند جمله‌ای بسازد که در آن هر کلمه از حروف مربوط به اعدادی که باید به خاطر آورده شوند تشکیل شده است. به‌عنوان مثال، عدد 6734 می‌تواند به این صورت نوشته شود mother (شش رقم) courage (هفت) was (سه) here (چهار). ویلسون و موفات (1984) بیان می‌کنند که یادیارها با استفاده از حروف اول به دو دلیل کارآمد هستند (1) زیرا اطلاعات قطعه‌بندی می‌شوند و قطعه‌بندی مشخص شده است یادآوری را افزایش می‌دهد (میلر، 1956) و (2) زیرا این روش تعداد پاسخ‌های رقیب را کاهش می‌دهد. بسط و یا داستان سازی با کلمه‌ها، روش دیگری است که برای بهبود یادآوری برای افراد دچار آسیب مغزی یا فاقد اختلال استفاده می‌شود (گیانوتسوس و گیانوتسوس، 1987؛ ویلسون، 1987؛ کروویتز، 1979).

این روش ترکیبی از دو فن کلامی و دیداری است و ممکن است به همین دلیل باشد که از میان چهار روش مورد مقایسه توسط ویلسون (1987) موفق‌ترین روش بوده است.

وارینگتون و ویسکرانتز (1982) نشان دادند که بیماران مبتلا به یادزدودگی می‌توانند تداعی‌های ریتمیک را یاد بگیرند، گاردنر (1977) به یک مرد مبتلا به سندرم کورساکوف یک شعر برای به خاطر آوردن نام بخش و بیمارستانی که او در آن بود یاد داد و موفات (1984) پیشنهاد کرد که از شعرها می‌توان برای کمک به افراد استفاده کرد تا بتوانند راهبردهای مناسب برای حل یک مسئله خاص انتخاب کنند.

یادیارهای دیداری

یادیارهای دیداری را می­توان عوامل یادآورنده از طریق تصاویر تعریف نمود. این موارد
ممکن است تصاویر ذهنی و یا تصاویر واقعی باشند. به‌عنوان مثال، می­توان یک نام را به یک تصویر دیداری تبدیل و تغییر شکل داده و برای یادآوری آن نام، این تصویر را به خاطر داشت. برای افرادی که در یافتن تصاویر، مشکل دارند، می‌توان به‌جای آن از یک تصویر واقعی استفاده نمود. یکی از بیماران ویلسون که نمی‌توانست نام درمانگران خود و یا همسایگانش را به خاطر آورد، نام آن‌ها را از طریق تمرین در کشیدن تصاویر فرا گرفت. نام «جولیان» از طریق کشیدن یک «جواهر بر روی یک شیر» مجسم گردید. نقاشی به او نشان داده شد و یادیار برای او توضیح داده شد. سپس نقاشی کنار گذاشته شد و پس از چند دقیقه از وی خواسته شد که نام این همسایه را به خاطر آورد. وی برای مدتی کوتاه فکر کرده و به مکانی بر روی میز اشاره کرد که نقاشی و طراحی موردنظر آنجا بود. وی سپس گفت: «یک سگ؟ نه. یک گاو؟ نه. آن یک… یک… یک شیر بود. در این کنار، آیا یک سنگ وجود داشت؟ نه نه یک سنگ، آن یک… یک… یک جواهر بود! شیر جواهری، یعنی جولیان!». باگذشت زمان، وی در به یادآوردن نام جولیان سریع‌تر گردید.

نوع پیچیده‌تری از تصویرسازی، تداعی نام با چهره است. تصور کنید که ما می­خواهیم نام «خانم کراسلی» را به خاطر آوریم. گام اول عبارت از یافتن یک ویژگی مهم و برجسته از چهره‌ی خانم کراسلی می‌باشد. اگر گوش‌های او به‌طور خاصی برجسته و چشمگیر باشند. ما می­توانیم این را به‌عنوان ویژگی مهم و برجسته­ی وی انتخاب نماییم. گام بعدی عبارت از تغییر شکل دادن نام وی به چیزی پرمعنا می‌باشد، لذا «کراسلی»(crossley) را می‌توان به دو کلمه «کراس به معنای صلیب» و لیف به معنای برگ و یا برگی به شکل یک صلیب تبدیل و تغییر شکل داد. گام نهایی عبارت از به هم پیوند دادن این ویژگی متمایزکننده با این نام تغییر شکل یافته می‌باشد، لذا یک برگ صلیب مانند را می‌توان در نظر گرفت که از گوش‌های وی در حال رشد و بیرون زدن می‌باشد. دفعه­ی بعد که خانم کراسلی را ملاقات می‌کنیم، می‌توانیم چهره‌ی وی را به‌خوبی در نظر گرفته، گوش‌هایش را مورد توجه قرار داده، ادامه تصویر این برگ صلیب مانند را دوباره در ذهن مجسم نماییم. هرچند که هم یادیارهای کلامی وهم یادیارهای دیداری به‌صورت مفصل توسط ویلسون (1987) توصیف و ارزیابی شده‌اند، اما واضح است که برخی از این موارد را می­توان با احتمال بیشتری در زمینه­ی توان‌بخشی حافظه مورد استفاده قرارداد. نوع دیگری از تصویرسازی دیداری عبارت از تصویرسازی دیداری متعامل می­باشد که طی آن فرد تصویری از کلمه یا جسم اولی را که قرار است به خاطر آورده شود، خلق و ایجاد نموده (مثلاً یک قوطی کبریت) و در ادامه این را با جسم دومی که قرار است به یاد آورده شود به هم ربط می‌دهد (مثل یک قایق تفریحی). سپس این جسم دوم (قایق تفریحی) با کلمه سوم به هم پیوند داده، سومی با چهارمی به هم پیوند خورده و این امر به همین منوال ادامه می­یابد.

نوع دیگری از یادیار دیداری، روش چنگک دیداری است. در نظام‌های چنگک، یک مجموعه استاندارد از کلمه‌های به هم مرتبط یاد گرفته شده و آیتم‌ها و مقوله‌هایی که می‌بایستی به یاد آورده شوند به این چنگک‌ها به‌وسیله تصویرسازی دیداری وصل می­گردند. شناخته‌شده‌ترین نظام چنگک عبارت از روش چنگک هم‌قافیه می‌باشد که طی آن اعداد 1 تا 10 با واژه‌های هم‌قافیه‌ای نظیر one (یک) هست یک bun (نان گرد)،two (دو) هست یک shoe (کفش) three (سه) هست یک tree (درخت) four (چهار) هست یک door (درب)، five(پنج) هست یک­  hive(کندوی زنبور)،six (شش) هست ­sticks (چوب‌های دستی)­، seven (هفت) هست  heave (آسمان)، eight (هشت) هست یک gate (دروازه)،nine  (نُه) هست یک  line(خط) و همچنین اینکه (ten) هست یک  hen(مرغ). آیتم اولی که قرار است به یاد آورده شود، با کلمه bun (نان گرد) به هم پیوند خورده، آیتم دوم با کلمه shoe (کفش) به هم پیوند خورده و این امر به همین منوال ادامه می­یابد. این روش کمک حافظه هنگامی مفید می‌باشد که نوشتن یک فهرست امری غیرعملی و ناممکن (مثلاً در هنگام رانندگی) باشد. با این‌حال، تکمیل و انجام دادن این مراحل برای افراد مبتلا به مشکلات حافظه‌ای شدید امری دشوار بوده و این روش به‌احتمال زیاد دارای ارزش بسیار کمی در موقعیت‌های واقعی حیات برای اکثر افرادی می­باشد که مبتلا به نواقص حافظه‌ای اُرگانیک هستند (تیت،1997). با این وجود، کاشل و همکاران (2003؛ کاشل، 2003) بیان کردند که افراد دارای نواقص حافظه‌ای شدید را می‌توان به‌صورت موفقیت‌آمیزی با یادیارهای ساده نظیر تصویرسازی دیداری درمان نموده و لذا موفقیت محدود به افراد دارای مشکلات خفیف و ملایم نیست. یکی از قدیمی‌ترین راه‌کارهای یادیار عبارت از روش جایگاه (یا به یاد آوردن از طریق مکان) می‌باشد. این روش توسط یونانی‌های باستان استفاده می‌شد. یتس (1966) به توصیف این مسئله پرداخت که چگونه سیمونیدز قادر به یادآوری نام بسیاری از افراد حاضر در یک مهمانی از طریق به یاد آوردن مکان نشستن و موقعیت هر میهمان بود. یادیار شناس معروفی بنام آقای شرشوسکی که توسط لوریا (1968) مورد پژوهش و بررسی قرارگرفته بود، گاهی از این روش استفاده می‌کرد به‌عنوان مثال، وی تصاویری از آیتم‌هایی
می‌ساخت که می‌بایستی آن‌ها را به خاطر آورده و این آیتم‌ها را در نقاط مختلف یک خیابان مثل چارچوب پنجره‌ها، گذرگاه‌ها و همچنین کنار جدول خیابان قرار می‌داد. اگرچه این روش منتهی به یادآوری بهتری در مقایسه با یادیارهای حرف اول و همچنین موقعیت‌های تصویری سازی دیداری در پژوهش ویلسون (1987) نگردید، اما برخی از افراد به‌خوبی به روش جایگاه پاسخ نشان دادند. با این‌حال، حتی برای این دسته افراد، این روش دارای تأثیر کمتری در مقایسه با روش داستان‌گویی بود.

جنبش‌های حرکتی به‌عنوان یک راهبرد کمک حافظه

شواهد قابل‌توجهی وجود دارند که افراد مبتلا به مشکلات شدید حافظه می‌توانند برخی تکالیف را با اندکی دشواری فرا بگیرند (مثلاً، بروکز و بدلی، 1976؛ کورکین، 1996؛ ویلسون و همکاران، 1996؛ کاواکو و همکاران، 2004). این‌ها، تکالیفی هستند که مستلزم حافظه ناآشکار می‌باشد که طی آن هیچ‌گونه یادآوری آگاهانه و هوشیارانه‌ای موردنیاز نیست. برخی از این تکالیف شامل تکالیف فرآیندی هستند که مستلزم حافظه حرکتی نظیر ردیابی کردن یک هدف بر روی یک صفحه رایانه‌ای و یا ترسیم در آیینه می‌باشند. این حافظه حرکتی دست نخورده در افراد مبتلا به یادزدودگی منتهی به اندیشه پیرامون اثربخشی حرکت‌های جنبشی به‌عنوان یک امر کمک کننده به حافظه گردیده است. پاوول (1981) همچنین مطرح کرده است که اسامی خاصی همچون آقای پاتر و آقای هاتر را می­توان توسط الگویی از حرکت‌ها فرا گرفت. موفات (1984) به توصیف یک آزمایش با مردی پرداخت که از یک آسیب مغزی تروماتیک شدید رنج می‌برد؛ دو فهرست از کلمه‌ها، یک فهرست با استفاده از حرکت (نظیر کلمه نوزاد که توسط یک عمل تکان دادن بازو نشان داده می‌شد) و فهرست دیگر با استفاده از مرور ذهنی آموزش داده شد. میانگین تعداد کلمه‌ها یاد آوردی شده در شرایط حرکتی برابر با 58/7 در مقایسه با فقط 17/3 کلمه‌ای شرایط مرور ذهنی بود.

ویلسون (1987) حرکت‌ها جنبشی را به‌عنوان عامل کمک کننده برای یادگیری اسامی با تصویرسازی دیداری مقایسه کرد. این مطالعه تک موردی در مورد یک مرد 27 ساله‌ای مبتلا به آلزایمر شدید و نیز غفلت یک طرفه و همچنین ادراک‌پریشی چهره بود. 20 نام از اسامی کارکنان و بیماران در مرکز توان‌بخشی انتخاب گردید و به‌صورت تصادفی به یادگیری در شرایط حرکات جنبشی و یا تصویرسازی دیداری، اختصاص یافتند. برای کمک به یادآوری نام‌ها، این مرد تشویق به فکر کردن در مورد یک علامت (در شرایط جنبشی) و یا یک نقاشی (در شرایط تصویرسازی دیداری) شد. در ارتباط با نام فیزیوتراپیست وی، یعنی «سو:Sue»، وی کلمه «سوپ:soup» را انتخاب کرده و وانمود به خورد سوپ نمود. در ارتباط با پرستار وی، یعنی «مایک:Mike»، وی کلمه «میکروفن:microphone» را انتخاب کرد. نقاشی مورد نظر شامل مردی بود که یک میکروفن را در دست داشت. این تصاویر برداشته شدند و به وی علامت (خوردن سوپ) و یا نقاشی (میکروفن) نشان داده شد و نام شخصی را که معرف آن بود را از وی پرسیدند. دو نام جدید هر جلسه معرفی و مطرح می‌شد. بعد از 11 جلسه تمرین، هنگامی‌که علامت موردنظر، در مقایسه با نقاشی، به وی نشان داده می‌شد، بیمار به‌طور معناداری اسامی بیشتری را به یاد می‌آورد. با این‌حال، این امر نتوانست کمک خیلی زیادی را در زندگی واقعی به وی نماید، زیرا وی هرگز به‌صورت قابل اطمینانی نتوانست نام سه درمان کننده خود را فرا بگیرد، علیرغم اینکه 85 جلسه تمرینی دیگر نیز برای وی برگزار شد.

شواهد قانع کننده‌ای وجود دارد که افراد مبتلا به یادزدودگی شدید می‌توانند مهارت‌های حرکتی را فرا بگیرند. به‌عنوان مثال کاواکو و همکاران (2004) پنج مهارت جدید (که همه مشابه با فعالیت‌های زندگی واقعی بودند) به 10 نفر که مبتلا به یادزدودگی شدید بودند، آموزش دادند. 9 نفر آنسفالیت ویروسی ساده هرپس داشتند و یک نفر هم دچار سکته تالامیک شده بود. هرچند شرکت‌کننده‌ها در یادآوری رویدادی تکالیف، دچار آسیب بودند، با این‌حال اکتساب و نگهداری مهارت‌ها از طرف آن‌ها قابل مقایسه و مشابه با موارد مربوط به یک گروه کنترل 25 نفری از شرکت‌کننده‌ها بود. از این رو، هرچند که یادآوری حرکتی جدید به‌یقین برای افراد مبتلا به اختلالات شدید حافظه امری محتمل و ممکن می‌باشد، اما شواهد بسیار اندکی وجود دارد که بتوان این توانایی را به‌عنوان یک راهبرد یادیار استفاده کرد.

چقدر یادیارها در زمینه توان‌بخشی حافظه، موفق می‌باشند؟

به‌احتمال زیاد، تصویرسازی دیداری بیش از دیگر راهبردها مورد مطالعه قرارگرفته است. باوجود اینکه گزارش‌های متناقضی ازجمله پیرامون ارزش تصویرسازی دیداری در افراد مبتلا به آسیب مغزی وجود دارند، اما بیشتر شواهد به نظر می­رسد که از آن‌ها به‌عنوان راهبردهای کمک به یادگیری انواع خاصی از مطالب، حمایت می‌کنند. از این‌رو، جونز (1974) دریافت که تصویرسازی دیداری، کمکی به دو بیمار مبتلا به یادزدودگی کلی به هنگام تلاش برای یادآوری گروهی از لغات، نکرد، درحالی‌که این روش برای دو بیماری که تحت قطعه‌برداری گیجگاهی چپ قرار گرفته بودند، مفید بود. سرماک (1975) دریافت که بیماران دارای سندرم کورساکوف در شرایط تصویرسازی در مقایسه با شرایط غیر تصویرسازی، عملکرد بهتری دارند. داونز و همکاران (1997) شواهد بیشتری را برای ارزش تصویرسازی دیداری فراهم نمودند. آن‌ها دریافتند که تصویرسازی به‌صورت برجسته و معناداری باعث افزایش یادگیری چهره – نام در مقایسه با آموزش‌ها غیراختصاصی می‌شود و حتی با پیش مواجهه (مواجهه به مدت 6 ثانیه قبل از شروع آموزش با چهره‌هایی که می‌بایستی فراگرفته شوند) می‌تواند افزایش بیشتری پیدا کند. در طول مرحله پیش مواجهه، شرکت‌کنندگان می‌بایستی در مورد شخصی که نقاشی شده قضاوت کنند ازجمله اینکه آیا این فرد، شخص صادقی می­باشد یا خیر. با این‌حال، هیچ یک از این مطالعات از مطالب مرتبط با زندگی واقعی شخص، استفاده نکردند.

ویلسون (1987) چندین مطالعه را گزارش کرده است که در آن‌ها از تصویرسازی دیداری، جهت کمک به افراد برای یادگیری نام‌های اشخاص واقعی شناخته شده برای بیماران استفاده شده بود. این روش ممکن است باعث بهبود انگیزه شود که به‌نوبه خود می­تواند باعث افزایش یادگیری نیز گردد. تفاوت دیگر در پژوهش‌های ویلسون (1987) این بود که یادگیری طی چندین کوشش صورت می­گرفت، درحالی‌که در مطالعات آزمایشی پیشین، شرکت‌کنندگان به‌طور معمول در معرض یک تا سه کوشش یادگیری قرار می­گرفتند. روش‌های آموزش نیز متفاوت بوده‌اند. یک مطالعه آزمایشی کنترل‌شده جدیدتر با کاربندی تصادفی توسط کاشل و همکاران (2002) به این نتیجه رسید که تصویرسازی دیداری، نسبت به آموزش کاربردی حافظه، برتر و بهتر می­باشد. پس از دوره خط پایه چهار هفته‌ای، بیماران به‌صورت تصادفی در معرض آموزش تصویرسازی (9=n) و یا آموزش معمول مرکز توان‌بخشی (12=n) قرار گرفتند. همه بیماران 30 جلسه مجزای درمان را در عرض 10 هفته دریافت نمودند. نتایج نشان داد که آموزش تصویرسازی به‌صورت معناداری، یاد­آوری تأخیری مطالب کلامی روزمره (داستان‌ها و قرارهای ملاقات) را بهبود می‌دهد. علاوه بر این، فراوانی مشکلات حافظه مشاهده شده توسط خویشاوندان نیز کاهش یافته و این بهبودی در پیگیری سه ماهه نیز مشاهده شد. ویلسون (1987) بیان می‌کند که به‌منظور کمک به افراد دچار آسیب حافظه برای حفظ و نگهداری اطلاعات، می‌بایستی یادگیری به‌صورت تک‌مرحله‌ای در یک زمان صورت بگیرد، به‌جای اینکه چندین آیتم اطلاعاتی به‌صورت یک‌باره ارائه گردد. کلر و همکاران (1999، 2000) و کلر، ویلسون، کارتر، هودج و آدامز، (2001) و پژوهشگران دیگران نیز اطلاعات جدیدی را بدین طریق آموزش داده‌اند. روش یادگیری بدون خطا نیز مورد حمایت قرار گرفت. ازاین‌رو، به نظر می‌رسد که تصویرسازی دیداری در بهبود یادگیری برخی از اطلاعات تحت شرایط خاص مفید می‌باشد. این امر می­تواند همچنین برای دیگر یادیارها نظیر یادیارهای حرف اول و همچنین روش داستان‌گویی نیز صحیح باشد. پاندز و هندریکس (2006) پیشنهاد کردند که اگرچه یادیارها می‌توانند برخی از مشکلات حافظه‌ای روزمره افراد مبتلا به معضلات حافظه را حل نمایند، اما تعمیم آن اغلب، ضعیف می‌باشد. این امر بر روی این حقیقت تأکید دارد که تعمیم آموزش، بخش مهمی از توان‌بخشی حافظه بوده و می‌بایستی در هر برنامه درمانی در نظر گرفته شود.

Mnemonics

Verbal Mnemonics

First- Letter Mnemonics,

Moffat

Visual Mnemonics

Julian

Jewel On A Lion

Visual Peg

Rhyming Peg

دانشمند و شاعر یونانی

Shereshevski

Powell

Prosopagnosia

Jones

Cermak

Ponds & Hendriks