رویکرد درمانی گشتالت

 

گشتالت درمانی شکلی از درمان اصالت وجودی( اگزیستانسیالیسم) (کوری، 1995)و یک رویکرد رویارویی است(روان ، 2007) که بوسیله فریتز پرز ، هیفرلاین و گودمن ( 1951) کامل شد بر رشد، خودآگاهی و محتوای آگاهی، یعنی بر آگاهی فرد از ارتباط با خود، دیگران و جهان تاکید دارد( ییه وشن ، 2007).

بر پایه ی اصولی استوار بود که طبق آن شخص می بایست راه خودش را در زندگی پیدا کرده و پذیرای  مسئولیت در قبال شخص خودش باشد. تمرکز و محور این روش چیزی است که فرد در همین لحظه و زمان اکنون در حال تجربه ی آن است و موانعی که شخص باید بر آن ها چیره شود تا بتواند به آگاهی کامل نسبت به اکنون و زمان حال خود دست یابد : هدف اصلی یک گروه گشتالتی به چالش کشاندن شرکت کنندگان برای آگاهی یافتن از این نکته است که چگونه آن ها از پذیرش مسئولیت در قبال این آگاهی اجتناب می کنند و تشویق آن ها برای جستجوی حمایت درونی به جای حمایت بیرونی است. آگاهی یافتن لحظه ـ به ـ لحظه از تجربه ی جاری یک فرد، همراه با آگاهی تقریباَ فوری و بی درنگ از محدودیت ها و موانع موجود بر سر راه این تجربه، در این روش در درون خود فرایند به عنوان درمان در نظر گرفته می شود(کوری ، 1995).

 

اهداف درمانی :

هدف اصلی گشتالت درمانی، همان طور که ذکر شد، بدست آوردن آگاهی است که کسب این آگاهی خود به خود درمان بخش است. این نظریه بیشتر از چگونگی عمل سوال می کند ؛ به چرایی کاری ندارد ؛ به تجربه های کنونی و اینجا و مفاهیمی مانند سد شدن آگاهی ، برون فکنی ، بازگشت ، یکی شدن ، خود مسئولیتی و خود نظم جویی توجه دارد. به عبارت دیگر در این نوع درمانگری سعی بر آن است که سد های آگاهی بر داشته شود و پیوستار آگاهی افزایش یابد. درمانگران پیرو این مکتب سعی می کنند توانایی فرد را برای خود نظم جویی افزایش دهند(ویت و دیاک ، 2007).

در این روی آورد از روشهای خاص گشتالت درمانگری مانند تکمیل کارهای ناتمام ، تمرینهای گفتاری ، آگاهی جسمانی و گسترش آگاهی استفاده می شود. بررسی ادبیات پژوهش نشان می دهد که افزایش آگاهی(یکی از روشهای گشتالت درمانگری) با کاهش پرخاشگری همراه است(برکنستاک، ژانت و دورتی ، 2006). از سوی دیگر کاهش آگاهی موجب نوعی تفرق شخصیت و بی هویتی می شود که مغایر با کل گرایی گشتالتی است( سلاگرت و جونگسما ، 2000). درمانگران گشتالتی نگر به رابطه بین جسم، روان و آگاهی و تجلی آن در رفتار بسیار اهمیت می دهند و یکپارچگی و تعادل روانی فرد را در سایه اتحاد کل وجود او می بینند(گلن ، 2008).

 

اینجا و اکنون :

یکی از مهم ترین کوشش های “پرز” آموزش به مراجعان برای تجربه ی کامل و دانستن قدر زمان حال است : در واقع زمان حال مهم ترین زمان است چرا که زمان گذشته از بین رفته و زمان آینده نیز هنوز فرا نرسیده است(کوری ،1995). از آن جا که در درمان گشتالتی بر قدرت زمان حال تمرکز دارد، بسیاری از تکنیک های مراجعین را در ارتباط و تماس نزدیک تری با تجربه های جاری شان قرار می دهد و آگاهی آن ها را از چیزی که لحظه به لحظه در حال احساس کردن هستند افزایش می دهد. اما ای. پولستر (1987) هم این گونه بیان می کند که وجود چنین تمرکز محکم و زیاد بر زمان حالا و این جا، می تواند سبب از بین رفتن مواردی نظیر تداوم وفاداری و تعهد، التزام به اعمال شخصی و مسئولیت در قبال دیگران شود.

 

آگاهی و مسئولیت :

تکلیف یک عضو گروه گشتالتی توجه کردن به ساختار تجربه ی خود و آگاه شدن از ” چگونگی”  و ” ماهیت”  این گونه تجربیات است. رویکرد روان تحلیل گری بیشتر علاقه مند است بداند که ما چرا این تجربیات را کسب کرده ایم و چه کارهایی را انجام می دهیم نه چگونگی انجام این تجربیات. اما رهبر گروه گشتالتی پرسش های ” چه ” و ” چگونه ” و به ندرت پرسش ” چرا ” را مطرح می کند. “پرز” (1969) می گوید که پرسش ” چرا” در درمان گشتالتی واژه ای کثیف است چرا که این واژه ما را به سمت دلیل تراشی  هدایت کرده و در بهترین حالت یک توضیح هوشمندانه است ولی باعث درک نمی شود. درست در نقطه ی مقابل آن اضافه می کند که تمرکز بر آن چیزی که مردم در شرایط اکنون تجربه می کنند و این که چگونه آن کارها را انجام می دهند ما را به سوی آگاهی افزون تری نسبت به زمان حال رهنمون می شود. با توجه به پیوستار آگاهی و ماندن در کنار جریان لحظه ـ به ـ لحظه تجربیات، مراجعین چگونگی کارکردشان در دنیا را مورد مکاشفه قرار می دهند.

مطابق با توصیف درخشان ” پرز ” اکنون و چگونه دوپایی هستند که درمان گشتالتی بوسیله ی آن ها گام بر می دارند. برای دست یابی به آگاهی حال ـ محور از وجودمان، درمان گشتالتی از طریق تمرکز بر حرکات، اعمال، الگوهای کلامی، صدا، حالت قیافه و تعامل با دیگران سعی در تمرکز یافتن بر رفتار بارز موجود در سطح بیرونی رفتار مراجعین دارد. از آن جا که بسیاری از مردم از دیدن امور آشکار شکست می خورند(پرز 1969).

 

کار ناتمام و اجتناب :

موضوع های ناتمام شامل احساسات بیان نشده ـ نظیر آزردگی، تنفر، خشم، رنج، صدمه، اضطراب، احساس گناه و اندوه ـ حوادث و خاطراتی هستند که در پس زمینه ی زندگی مان باقی مانده و در آرزوی کامل شدن به سر می برند. تا زمانی که این گونه موقعیت های ناتمام و احساسات بازگو نشده را تشخیص ندهیم و با آن ها مواجه نشویم این موقعیت ها مدام به حیطی آگاهی حال حاضر ما و کارکردهای مؤثرمان راه پیدا می کنند (کوری ، 1995).

پژوهش ها نشان داده اند که به کارگیری روشهای گشتالت درمانگری، افسردگی، پرخاشگری و اضطراب را کاهش می دهد( موریس، 1991 ؛ فرایدبرگ ، 1994 ؛ کاگی ، کلایمز و باس ، 2001).

یافته های پژوهش های دیگری كه بوسیله ساندرز (1996) با بکار گیری فنون شناختی ایمنی و رابطه مشاور– مراجع انجام شد، نشان دادند که استفاده از رابطه گرم و معنادار می تواند به کاهش افسردگی، تنیدگی، اضطراب و پرخاشگری منجر شود.

 

2-2-2- سایر رویکرد های مرتبط با انسانگرایی

ترکیب انسانگرایی با شناخت درمانی :

نلسون- جونز با ترکیب انسانگرایی و شناخت درمانی در صدد رسیدن به همدلی، رشد مهارتهای لازم برای افزایش شادی و کاهش رنج همنوعان و خود بود.(2003). برخی از تعابیر او در زیر بررسی خواهد شد :

خوبی ذاتی :

در برخی نظریات روانشناسی بالاخص نظریه فروید طبیعت درونی انسانی ویرانگر، خودخواه و خود محور فرض شده است. اما نلسون – جونز معتقد است تاکید بر جنبه های مثبت در کنار جنبه های منفی غیر قابل انکار او ، تصویری واقع بینانه و امیدوار کننده تری از وی ارائه می دهد. او توضیح می دهد که خوبی درونی، هسته مثبت وجود فرد است که توسط تمایلات زیستی احاطه شده است و فرد را در جهت حفظ حیات ارتباط با دیگران، همدلی، شفقت و نوع دوستی سوق می دهد. در نهایت خوبی درونی باعث ایجاد دغدغه برای افزایش شادی وکاهش رنج و غم همنوعان می گردد. ازموضوعات مهمی که در حیطه خوبی ذاتی مطرح می شود همدردی است. داروین نظریه پرداز بزرگ اعتقاد داشت غریزه همدردی یک غریزه مهم و حیاتی مختص یه گونه انسانی است. همدردی یعنی تشخیص و احساس کردن یک حالت روانی در فرد دیگری که با فرد از منشإ یکسانی بوخوردار است. مفهوم همدردی با اصطلاح علاقه اجتماعی در نظریه آدلر همخوان است. بک نیز در سال 1999 به مفهوم همدردی توجه نشان داد. به نظر نلسون – جونز مسیر تحول همدردی از سوء استفاده ابزاری از دیگران که پایین ترین سطح  تحول همدردی است آغاز می شود. مرحله بعدی نیاز به دوست  داشته شدن از سوی دیگران است. فرد با گذر از این مرحله به شکل واقعی همدردی که همان فراهم آوردن رضایت دیگران و ترجیح نیازها و منفعت آنها بر نیازها و منفعت خود می باشد، می رسد( نلسون – جونز،2003).

شادی و رنج :

شادی و رنج دو روی یک سکه هستند. رنج روانشناختی جنبه های غیر جسمانی رنج را در بر می گیرد. هرگونه ناراحتی و آشفتگی را رنج روانشناختی می نامند. رنج به دو شکل خود آفریده و رنجهای وجودی نمود می یابد. شادی شامل احساساتی چون خشنودی، احساس ارزشمندی خود و بهزیستی می باشند. احساس شادی بیشتر از آنکه ناشی از واقعیت های بیرونی باشد تحت تاثیر ادراک فرد از موقعیت مورد نظر است. بدین ترتیب می توان با آموختن مهارتهای ذهنی و ارتباط موثر و نزدیک با خوبی درونی میزان شادی را افزایش داد و از شدت رنج کاست(نلسون – جونز،2003).

شخصیت سالم :

شخصیت سالم از نطر نلسون- جونز دارای 5 ویژگی عمده که تحت عنوان R5 خوانده می شود، می باشد :

1 – حساسیت : این ویژگی به آگاهی وجودی در فرد اشاده دارد. منظور آن است که فرد از احساسات، واکنش های بدنی و شهوات خود در هر لحظه آگاه باشد و بتواند صدای درونی وجودش را بشنود، نسبت به اضطراب گناه حساس باشد و قادر به همدردی با دیگران باشد.

2- واقعگرایی : این ویژگی از طریق آموختن مهارت های ذهنی مثل آگاهی، گفتگو با خود، تصویر سازی ذهنی، قوانین ذهنی منطقی، اسناد و انتظارات منطقی حاصل می شود.

3- ارتباط : این ویژگی به وسیله استفاده و پرورش مهارتهای ارتباطی، شروع مکالمه با دیگران، خودفاش سازی، گوش دادن فعال، توجه نشان دادن به دیگران، صمیمیت، همکاری، ابراز وجود، کنترل خشم و حل تعارض شکل می گیرد.

4- فعالیتهای لذت بخش : این فعالیت ها شامل مهارت های تشخیص علایق، مهارت های کار، مهارت های مطالعه، مهارت های گذراندن اوقات فراغت و مهارت های مراقبت از سلامتی می باشد. انجام این فعالیت ها باعث ایجاد احساسات مثبت در فرد می شود.

5 – تشخیص درست و نادرست : تشخیص درست و نادرست مستلزم وجود مهارت هایی است که باعث آشکار شدن همدردی در فرد، ابراز صمیمیت و محبت، زندگی اخلاقی در ارتباط با دیگران می گردد(نلسون _ جونز، 2003).

بطور خلاصه می توان گفت شخصیت سالم از نظر نلسون- جونز در فردی تجلی می یابد که دارای مهارت های ذهنی و ارتباط و عمل و به رشد معنوی دست یافته باشد.

 

 

2-6-گروه درمانی مبتنی بر رویکرد انسانگرایی

 

گروه درمانی عظیم ترین بخش از سومین انقلاب روانپزشکی است. اولین انقلاب آزادکردن دیوانگان از غل و زنجیر توسط دکتر پینل در 1793 رخ داد. دومین انقلاب در قرن نوزدهم بود که با پیدایش روان درمانی همراه بود. انقلاب سوم که هم اکنون در جریان است متاثر از نیروهای اجتماعی بوده و هدف آن جامعه درمانی است(ثنایی، 1374).

در لغت نامه روانشناسی گروه درمانی چنین تعریف شده است : درمان جمعی مشکلات روان شناختی که در آن دو یا تعداد بیشتری از افراد در یک یا دو درمانگر(رهبر) به تعامل به هم می پردازند. نقش درمانگر در جریان گروه تسهیل، تسریع و تفسیر می باشد. عامل مهم در تمام گروه ها ارتباط بین اعضا است. به این ترتیب که هر عضو دو نقش بیمار و درمانگر را به طور همزمان در برابر سایر اعضاء گروه ایفا می کند( کورزینی ، 1999). گروه های درمانی معمولا 6 تا 12 عضو دارند. جلسات نیز یک یا دو بار درهفته تشکیل می شوند (استوارت ، 2001 ). در کل هدف گروه درمانی تخفیف علائم، اصلاح روابط بین فردی و اصلاح وضعیت پویش های مخصوص خانواده یا زوجین است(سادوک و سادوک ،2005).

 

امتیازات گروه درمانی :

مزیت عمده ای که گروه درمانی نسبت به روان درمانی فردی داراست این است که افراد در جلسات گروهی بیشتر مشابه موقعیت های واقعی رفتار می کنند و واکنش نشان می دهند. در گروه درمانی در نتیجه عضویت خود در گروه معنای خاصی از هویت و پذیرش اجتماعی بدست می آورند. آنها دیگر تنها نیستند و در میان افرادی قرار دارند که همان اضطراب ها و مسائل عاطفی را تجربه می کنند. مشاهده چگونگی مقابله اعضا دیگر با مشکل راه های جدید مقابله را به فرد می آموزد. بازخورد سایر اعضا گروه باعث ایجاد یک آگاهی منحصر به فرد در مورد رفتار به او ارائه می دهد. گروه محل امنی برای تمرین رفتارهای جدید ایجاد می کند. اعضا با کمک همدیگر در گروه عزت نفس خود را تقویت کرده و بهتر به حل مشکلات خود نائل می آیند. از طرفی گروه درمانی تجارب خانوادگی و ارتباطات فرد با سایر اعضا خانواده را منعکس می کند و به مسایل پویای خانوادگی اجازه ظهور می دهد(فرد- مارتین ، 1999).

گروه درمانی، فرصتی فراهم می کند تا شخص نگرش ها و رفتار خود را ضمن تعامل با مردمان دیگری که دارای مشکلات و اختلالاتی همانند خود وی هستند، وارسی کند.

در گروه درمانی اصل مساوات به خوبی رعایت می شود که  ممکن است در درمان انفرادی تجلی نیابد. در گروه درمانی تمام اعضا و گاهی درمانگر در یک سطح قرار می گیرند و به خود افشایی می پردازند. در حالیکه در درمان انفرادی بین مراجع و درمانگر رابطه هم سطحی شکل نمی گیرد. در درمان انفرادی درمانگر بیش از آنکه یک همراه باشد یک مربی است. گروه درمانی با فراهم آوردن فرصتی برای مشاهده تعامل اعضا گروه با یکدیگر اطلاعات درمانگر را در مورد مراجعان افزایش می دهند. اعضا نیز با گوش دادن به اظهارات دیگران در مورد مسایل خود که گاهی شدیدتر از مشکلات خودشان است و پی بردن به اینکه تنها نیستند، احساس بهتری پیدا می کنند . آنها با دیدن پیشرفتهای سایر اعضا امیدوار می شوند و از مفید بودن به حال دیگران احساس رضایت می کنند . اعتماد به نفس و مهارت های بین فردی افراد به واسطه شرکت در گروه ارتقا می یابد(بائومل، 2000). و بالاخره اینکه گروه درمانی مقرون به صرفه است و هزینه و وقت صرف شده برای درمان را کاهش می دهد.

در شکل های گروهی، درمان بیشتر اتفاق می افتد؛ چون در طی گروه درمانی، انسان ها به زندگی که سفر طولانی خود کاوی است متعهد می شوند( کوری، 1990).

یالوم(1980) ادعا می کند که گروه قادر است شرایط مطلوبی را برای کار درمانی بر روی مسئولیت فردی مهیا کند. اگر گروه بر حالا و اینجا تمرکز کند، اعضا می توانند خود پیشنهاد بدهند که چطور به مشاهده ی بوجود آمدن یک احساس قربانی شدن بپردازند. بر طبق نظر یالوم اعضا مسئول احساسات بین فردیشان در گروه هستند. احساساتی که در گروه به معرض نمایش در می آید، اشاره ای گذرا از چگونگی رفتار آن ها در موقعیت های واقعی زندگی است. اعضا خودشان را به عنوان کسی که قربانی شرایط بیرونی شده، در نظر می گیرند. این باور از طریق باز خورد دیگران به زیر سؤال می رود. اعضاء یاد می گیرند خودشان را از دید دیگران ببینند و راه هایی که بازخورد رفتارشان بر دیگران تأثیر می گذارد را می آموزند. به علاوه آن ها یاد می گیرند که در شرایط گروهی چگونه موقعیت های زندگی روزمره شان را بازسازی کنند. این اکتشافات می تواند در بوجود آمدن حس مسئولیت برای تغییر مؤثر واقع شود. بر اساس دیدگاه یالوم رهبر گروه اگزیستانسیالیست باید به اعضا پیشنهاد کند که یک مسئولیت اصیل و حقیقی در حال کار کردن به عنوان یک گروه، برای در نظر بگیرند. در این روش تک تک اعضای گروه روش هایی برای کسب مسئولیت بزرگتری برای دوران زندگیشان می آموزند :

گروه درمانی همراه با عملکرد و تأثیر متقابل اعضاء، مسئولیت پذیری را تسهیل می کند. این فرض نه تنها به وسیله آگاه کردن اعضا از همکاری شخص خودشان در نارضایتی از موقعیت های زندگی خود، بلکه به وسیله ی تأکید بر نقش هر عضو در هدایت گروه تحقق می یابد: این اصل بیان می کند که اگر اعضا هنگام کار کردن در گروه مسئول باشند. به این آگاهی دست پیدا خواهند کرد که قدرت و توانایی(حتی وظیفه و تعهد) دارند که در تمام محیط ها و فعلیت های زندگیشان مسئول باشند(کوری، 1385

1Confrontational approach

Rowan

Fritz Perls

Hefferline

Goodman

Yih & Shen

1Block to awareness

2 Projection

3Retroflection

4Confluence

5Self – responsibility

6Self – regulation

Voigt & Diac

8Unfinished business

9Language exercises

10Bodily awareness

Birkenstock , Jeannette & Dorothy

Slaggert & Jongsma

Glen

here and now

Morriss

Fridburg

Kagi , Klimes & Bass

Saunders

Nelson – Jones

Innate Goodness

Sympathy

Darwin

Social Interest

[30] Self-Created

[31] Existential Suffering

Well being

Responsiveness

Realism

Relating

Rewarding activity

Right – and – Wrong

Group Therapy

Pinel

Corisini

Stewart

Ford – Martin

Baumel

Yalom