هوش هیجانی

ارسطو می گوید: «عصبانی شدن آسان است – همه می­توانند عصبانی شوند، اما عصبانی شدن در برابر شخص مناسب ، به میزان مناسب، در زمان مناسب ، به دلیل مناسب، و به روش مناسب – آسان نیست».

 

تعاریف هوش هیجانی

هوش هیجانی به طرق بسیاری تعریف شده است اما به نظر می­آید یک جهت­گیری مشابهی در بین تعریفات وجود داشته باشد. در بین این تعاریف هم خوانی­های قوی وجود دارد. اگر چه نظریه­ها هدایت کننده قاعده این تعاریفی هستند که به طور چشمگیری از هم متفاوت هستند. برای مثال کارسو، (2005) هوش هیجانی را همچون لکه مرکب یا جوهر مفهومی معرفی می­کند که موجب  می­شود تعداد زیادی از تعابیر با هوش هیجانی تداعی گردند. وی سه دیدگاه متفاوت را مشخص می­کند که زمینه­های متفاوت مطالعه را نشان می­دهد که از طریق آن هوش هیجانی تعریف شده است.

اولین آن به وسیله بار– اون توصیف شد که بوسیله آن علاقه و گرایشش به جنبه­های عملکردی نامرتبط با هوش تحت تأثیر قرار گرفت.

در دومین تعبیر از کلمن، وی هوش هیجانی را از طریق شایستگی الگوها در نظر گرفته است.

سومین تعبیراز مایر وسالوی است که به وسیله علاقه­شان در روابط بین شناخت و هیجان تحت تأثیر قرار گرفته است. (صادق الماسی، 1393)

لندی(2005) جدیداَ این تعابیر را ارجاع داده است. وی مفهوم هوش هیجانی ثرندایک(1920) را فرا خوانده است چرا که او تفاوت هوش اجتماعی را از توانایی­های شناختی بررسی کرد.

بار- اون، (2005) از چالش­هایی که مدل­های هوش هیجانی انجام می­دهد، حمایت می­کند. این مدل­ها دارای همگونی و تشابه زیادی هستند. برای مثال او عقیده دارد که همه مدل­ها و تعاریف اجزای تشکیل دهنده­ای دارند که شامل موارد زیر است :

الف : توانایی برای تشخیص دقیق هیجان­های شخص و چگونگی ابراز آن­ها.

ب : توانایی فهم اینکه هیجان­های شخص چه تأثیری به دیگران دارد.

ج : و توانایی مدیریت این هیجان­ها به طور مؤثر و مفید.

تعریف پیشنهاد شده به وسیله سالوی و مایر، (1990) تعریفی از هوش هیجانی را فرا  می­خواند که در آن هوش هیجانی شامل موارد زیر است :

      توجه کردن و شناسایی هیجان­های شخص.

تمیز اینکه چگونه این­ها با تفکر و عمل همراه می­شوند.

مدل گلمن (2002) این تعریف را در شایستگی­های خود­آگاهی و خود مدیریتی به وجود می­آورد که در آن این شایستگی مبنایی برای رشد توانای­های مدیریتی دیگران با یک بافت سازماندهی شده می­باشد.

مایر، سالوی و کارسو، (2004) هوش هیجانی را به عنوان نوعی از هوش تعریف می­کنند و شایستگی هیجانی را مانند معنی هیجان­ها، نمونه­ها و ترتیب و توالی هیجان­ها و ارزشیابی روابطی که آن­ها انعکاس می­دهند معرفی می­کنند حتی کالج­های جنگ ارتش نیز اهمیت خودآگاهی را تأیید کرد و آن را به طور ویژه­ای به عنوان توانایی ارزیابی توانای­ها، تعیین میزان اثر آن در محیط و یادگیری این که چگونه آن را حفظ کند و همچنین داشتن آگاهی صحیح از آن تعریف کرد. لوکه(2005) این تعاریف را به دلیل وفور تعابیر و برداشت­های مختلف نامعلوم، حل و فصل نشده خوانده است. او عقیده دارد که تأکید کلی بر درون­نگری مفید است چرا که درون­نگری به اشخاص امکان می­دهد هیجانات، احساسات و رفتارشان را کنترل کنند و به حالت­های درونی نسبت علی و معلولی بدهند چرا که آن­ها به وقایع بیرونی مربوط­اند. به اعتقاد او هیجان­ها محصولات اتوماتیک و خود­کار ضمیر ناخودآگاه ذهن هستند که کارکردشان ایجاد کنش و رفتار در شخص می­باشد. این عقیده به وسیله لدوکس، (2002، 1998) نیز حمایت شده است چرا که وی نیز معتقد است که هیجان­ها می­توانند به طور خودکار تعبیر و تفسیر شوند. (برایان، 2006)

به هرحال با توجه به دیدگاه تئوری پردازان در مورد هیجان­ها و هوش هیجانی تعاریف مختلفی نیز از هوش هیجانی شده است حال در ذیل به چند نمونه از این تعاریف اشاره می­شود:

گلمن می­گوید: منظور من از هوش هیجانی صلاحیت هیجانی است که عبارت از: توانایی آموخته شده بر مبنای هوش هیجانی که نتیجه آن عملکرد برجسته در کار، تحصیل و زندگی روزمره است. (گلمن، 1997)

سالوی توصیف مبنای خود را از هوش هیجانی بر اساس نظریه گاردنر درباره استعدادهای فردی قرار می­دهد و این توانایی­ها را به پنج هسته اصلی گسترش می­دهد:

1-شناخت عواطف شخصی 2- بکار بردن هیجان­ها 3- برانگیختن خود 4- شناخت عواطف دیگران

5 – حفظ ارتباط­ها.

1-شناخت عواطف شخصی: خودآگاهی– تشخیص هر احساس به همان صورتی که بروز می­کند -سنگ بنای هوش هیجانی است­. توانائی نظارت بر احساسات در هر لحظه برای به دست آوردن بینش روان شناختی و ادارک خویشتن نقشی تعیین کننده دارد. ناتوانی در تشخیص احساسات راستین، فرد را به سردرگمی دچار می­کند. افرادی که نسبت به احساسات خود اطمینان بیشتری دارند، بهتر می­توانند زندگی خویش را هدایت کنند.

2-به کار بردن درست هیجان­ها: قدرت نتظیم احساسات خود، توانایی است که بر حس خودآگاهی متکی می­باشد. افرادی که به لحاظ این توانایی ضعیفند، با احساس نومیدی و افسردگی دست به گریبانند، افرادی که در آن مهارت زیادی دارند با سرعت بسیار بیشتری می­توانند ناملایمات زندگی را پشت سر بگذراند.

3-برانگیختن خود: برای عطف توجه، برانگیختن شخصی، تسلط بر نفس خود است، سکان رهبری هیجان را در دست بگیرد تا بتوانید به هدف خود دست بیابد. افراد دارای این مهارت، هر کاری را بر عهده می­گیرند.

4-شناخت عواطف دیگران: همدلی، توانایی دیگری که بر خود آگاهی عاطفی متکی است اساس  مهارت مردم است. افرادی که از همدلی بیشتری برخوردار باشند. به علایم اجتماعی ظریفی که نشان دهنده نیاز یا خواسته­های دیگران است توجه بیشتری نشان می­دهند. این توانایی آنان را در حرفه­هایی که مستلزم مراقبت دیگرانند، تدریس، فروش و مدیریت موفق­تر می­سازد.

5-حفظ ارتباط­ها: بخش عمده­ای از هنر برقراری ارتباط­ها، مهارت کنترل، عواطف در دیگران است. این­ها توانایی­هایی هستند که محبوبیت، رهبری و اثر بخشی بین فردی را تقویت می­کنند. افرادی که در این مهارت­ها توانایی زیادی دارند، در هر آنچه که به کنش متقابل آرام با دیگران باز می­گردد بخوبی عمل می­کنند، آنان ستاره­های اجتماعی هستند. البته افراد از نظر توانایی­های خود در هر یک از حیطه­ها، با یکدیگر تفاوت دارند و ممکن است بعضی از ما مثلاً در کنار آمدن با اضطراب­های خود کاملاً موفق باشیم، اما در تسکین دادن نا آرامی­های دیگران چندان کارآمد نباشیم. بدون شک، زیر­بنای اصلی سطح توانایی ما، عصبی است، اما مغز به طرز چشم­گیری شکل­پذیر است و همواره در حال یادگیری است. سستی افراد را در مهارت­های عاطفی می­توان جبران کرد: هر کدام از این حیطه­ها تا حد زیادی نشانگر مجموعه­ای از عادات و واکنش­هاست که با تلاش صحیح، می­توان آن­ها را بهبود بخشید. (گلمن، 1995، ص 73 )

گاردنر، خاطر نشان می­کند که «هسته هوش بین فردی درتوانائی درک و ارائه پاسخ مناسب به روحیات، خلق و خو، انگیزش­ها، و خواسته­های افراد دیگر است.» او اضافه می­کند که «در هوش درون فردی، کلید خودشناسی عبارت است از آگاهی داشتن از احساست شخصی خود و توانایی متمایز  کردن و استفاده از آن­ها برای هدایت رفتار خویش است.» (گاردنرو هچ، 1989) در واقع هوش بین فردی توانایی درک افراد دیگر است: یعنی اینکه چه چیز موجب بر انگیختن آنان می­شود، چگونه کار می­کنند و چگونه می­توان با آن­ها کاری مشترک انجام داد بازاریاب­های موفق، سیاستمرادان، معلمان، پزشکان و رهبران مذهبی احتمالاً در زمره­ی افرادی هستند که از درجات بالایی از هوش میان فردی برخورداند. هوش درون فردی توانائی مشابهی است که در درون افراد وجود دارد. این هوش به استعداد تشکیل الگوی دقیق و واقعی از خود فرد و توانائی استفاده از آن الگو برای استفاده اثر بخش در طول زندگی اشاره دارد.(گاردنر، 1993)

مایر و سالووی، (1997) هوش هیجانی را چنین تعریف می­کنند: توان دلیل آوری درباره هیجانات و از طریق هیجانات به منظور افزایش تفکر که شامل توانائی درک صحیح هیجانات، دستیابی و ایجاد هیجانات تا اینکه به تفکر آن­ها کمک کرده، هیجانات و دانش هیجانی را درک کنند، بطور مسئولانه­ای هیجانات را تنظیم نمایند تا اینکه رشد هوشی و هیجانی خود را ارتقاء بخشند. (مایروسالووی، 1979) از آنجا که هوش هیجانی مجموعه­ای از مهارت­های گوناگون است بیشتر آن­ها را می­توان از طریق آموزش و یادگیری در دیگران ایجاد کرد یا آموزش داد لذا، سالووی و مایر به­ عنوان کسانی که در این زمینه سال­های زیادی کارکرده­اند هوش هیجانی را بعنوان استعداد به جریان انداختن اطلاعات هیجانی بطور صحیح و مؤثر تعریف می­کنند، که شامل استعداد دریافت، شبیه سازی، درک و فهم، و مدیریت هیجانی را این چنین شرح می­دهند به­عنوان شخصی است سازگار یافته، درستکار، خونگرم، مقاوم و خوش بین. (مایرو کوبی، 2000)

هوش عاطفی از این دیدگاه به­طور اخص به ترکیب مشارکتی هوش و هیجان اشاره می­کند. به اعتقاد مایر و همکارانش هوش هیجانی به عنوان یک جزء از طبقه انواع هوش شامل، اجتماعی، عملی و هوش فردی است که آن­ها را هوش­های داغ می­نامند. با مطالعه ادبیات روانشاسی موجود سالووی و همکارانش توانایی و مهارت­های EL   را در چهار شاخه تقسیم بندی کرده­اند:

الف: توانائی دریافت هیجانات.

ب: استفاده از هیجانات برای تسهیل تفکر.

ج: درک و فهم هیجانات.

د: کنترل و هدایت هیجانات.

شاخه اول: منعکس کننده دریافت هیجانات و شامل استعداد تشخیص هیجان در حالات ظاهری و وضعیتی دیگران است.

شاخه دوم: تسهیل­گری، شامل توان هیجانات برای کمک ویاری تفکر است. دانش اتصال بین تفکر و عواطف می­تواند برای هدایت برنامه­های فردی مورد استفاده قرار گیرد.

شاخه سوم: درک ­و فهم هیجانات، که منعکس کننده توان تحلیل هیجانات، احترام به تمایلات احتمالی در طول زمان و درک پیامد­های آن­ها است.

شاخه چهارم: منعکس کننده مدیریت و کنترل  هیجانات است که ضرورتاً شامل سازماندهی شخصی است و این بدان معنا است که هیجانات در متن اهداف فردی، دانش فردی و هوشیاری اجتماعی کنترل می­شوند.

همچنین تحقیقات مایرو سالووی رابطه هوش هیجانی را با فاکتورهای شخصیتی برون­گرائی و اضطراب کم نشان داده است وهمچنین کسانی که  EL بالاتری دارند، سازگارتر، گشاده­ترو وظیفه­شناس­ترند. (مایرو سالوی. کارسو، 2004)

هوش هیجانی بعنوان یک فرایند است تا یک سازه واحد یا هویت کمی شده. جنس، سن، نژاد، و وضعیت اقتصادی– اجتماعی متغیرهای تأثیر­گذار در ارزیابی رفتارهای هوش هیجانی هستند. علاوه بر بلوغ فیزیکی مغز انسان، کارکرد­های مهم دیگر عملکرد کورتکس پیش پیشانی مغز، و همچنین مهارت­های خود بیانگری برنامه­ریزی، سازماندهی، اولویت بندی و (مدیریت زمان)، هدفمندی، نحوه برخورد با نیاز­های احساس شده (اخلاق متعهدانه) و کنترل فشار­ها یا مدیریت استرس عوامل اثر­گذار بر هوش هیجانی می­باشند.

در اینجا بحث­های مداوم وجود دارد برسر اینکه چطور هوش هیجانی EL   را تعریف و اندازه­گیری کرد، و چطور آیا مفهوم هوش هیجانی در پیش بینی ابعاد گوناگون موفقیت زندگی اهمیت دارد. دو دیدگاه نافذ در این زمینه یکی رویکرد توانائی هوش هیجانی و دیگری رویکرد خصیصه هوش هیجانی را اقتباس کردند. (پترایدز و دیگران، 2000، 2001)

هوش هیجانی غالبا بعنوان یک توانایی شناختی تشخیص داده شده که دربرگیرنده فرایند­های شناختی از اطلاعات هیجانی است. این مدل با هوش هیجانی بعنوان هوش سنتی برخورد می­کند که با استفاده از آزمون­  هایی از نوع توانایی اندازه­گیری می­شوند. (پترایدز و فارنهام­، 2001)

یک رویکرد دیگر خصیصه­ای بودن آن را پیشنهاد می­کند که هوش هیجانی شامل درک فردی مرتبط با هیجانات و تمایلاتی است که در سطح پایین­تر سلسله مراتب شخصیتی فرد قرار می­گیرد در حالی که رویکرد توانایی بعنوان چیزی که مرتبط با هوش است دیده می­شود. این دیدگاه بیشتر ارتباط نزدیکی با حوزه شخصیتی دارد. برطبق نظر بار– آن، (1997) هوش هیجانی را به عنوان یک سری از استعداد­ها، ایستگاه­ها و مهارت­هایی غیر شناختی می­داند که بر توانایی­های فرد نفوذ می­کند تا در رودروی با خواسته­ها و فشار­های محیطی موفق شوند.

رویکرد خصیصه­ای شامل ابعادی است مثل: خوش بینی، احساس شادمانی، شایستگی اجتماعی، و خود باوری است. در اینجا شواهدی وجود دارد که چطور خصیصه EL   اتصال بین استرس، سلامت روانی، خصوصاً ناامیدی و تفکرات خودکشی را تعدیل می­کند. (کاروچی و دیگران، 2007)  همچنین خصیصه EL  پایین با خود باوری کم (وولری، ایپر، سالوی، استریود، 2002 )  و اضطراب (سامرفیلد کلوسترمن، آناتونی، پارکر، 2006) و کنترل انگیزشی ضعیف (اسچیوتیتال، 1998) مرتبط هستند: و برخلاف آنEL  بالا از لحاظ نظری با افزایش رضایت نسبت به زندگی مرتبط می­شوند. (پامر، دونالدسون، 2002)

پس در اینجا بدون شک شواهدی وجود دارد برای اینکه هوش هیجانی در پیش بینی موفقیت شخصی و درسی حائز اهمیت است. اما مربیان باید در این ادعا احتیاط نمایند تا شواهد تحقیقات بیشتر از جامعه علمی بدست آید و این احتمال وجود دارد که در آینده در سیاست­های آموزشی تلفیق شود. (گلتر، گاردنر ویتیر، 2007)

 

 تاریخچه هوش هیجانی

هرچند که هوش یکی از قدیمی­ترین مفاهیم روانشناسی است هنوز هم نظریه پردازان برسر تعریف آن توافق ندارند. برای مثال آیا هوش، توانایی یا کیفیت واحدی است یا مجموعه­ای از مهارت­هاست. آنچه مسلم است هوش یکی از جذاب­ترین نیرو­های روانی است که جلوه­های آن در موجودات مختلف به میزان متفاوت قابل مشاهده است.

امروزه تئوری­های سنتی هوش گرچه کاملاً تغییر یافته­اند، اما چنین استفاده می­شود که اگر در تعریف هوش سه جنبه را رعایت کنند تعریف نسبتا کاملی به دست می­آید، توانایی و استعداد کافی برای یادگیری در امور، هماهنگی و سازش و انطباق با محیط، بهره­برداری از تجربیات گذشته و به کار بردن قضاوت و استدلال صحیح در مواجه شدن با مشکلات. (یوسفی، 1382)

اگرچه واژه هوش هیجانی به طور اختصاصی از سال 1990 توسط سالووی ومایر وارد ادبیات روانشناسی شد (سالووی و مایر، 1990) اما ریشه­های آن را به راحتی می­توان از زمان یونان باستان جست و جو کرد. حس تسلط بر نفس خود یعنی توانایی مقاومت در برابر طوفان­های هیجانی، از زمان سقراط  به عنوان صفتی پسندیده مطرح بوده است.

دوبوا فرهیخته­ی یونانی، لغت یونانی باستانی سوفروسین را که معادل آن بوده است، به معنای «تفکر و هوش در اداره زندگی شخصی، تعادل وخردمتعادل» ترجمه کرده است. رومی­ها و کلیسای قدیمی مسیحیت آن را تم پرانتیا خوانده­اند، که به معنای فک نفس- فرو نشاندن هیجان­های افراطی – بوده است. هدف دستیابی به تعادل است نه سرکوب کردن هیجان­ها. به نظر ارسطو نیزاحساس مناسب مطلوب است، یعنی احساسی که با موقعیت تناسب دارد. هر گاه احساس­ها به شدت فرو نشانده شوند، کسالت و فاصله ایجاد می­کنند در تمامی این مفاهیم در واقع کنترل هیجان­های درمان کننده که کلید بهزیستی عاطفی است، مد نظر است. (نوریان، 1383)

همچنین مفهوم هوش هیجانی در مضامین نوشته­های پیشین تحت عناوین مختلف آمده است. برای مثال دیوید وکسلر هوش را اینگونه تعریف می­کند، هوش چگونگی حل مسائل در موقعیت­های جدید و آشنا در تمام امور زندگی است.(یوسفی، 1382) وکسلر درصدد آن بود که جنبه­های شناختی و غیرشناختی هوش عمومی را با هم بسنجد تلاش او در این زمینه را می­توان در استفاده وی از کاربرد خرده آزمون­های تنظیم تصاویر و درک و فهم، که دو بخش عمده­ی آزمون وی را تشگیل می­دهند دریافت. در خرده آزمون درک و فهم «سازگاری اجتماعی» و در تنظیم تصاویر شناخت و تمیز «موقعیت­های اجتماعی» مورد بررسی قرار می­گیرد. (جلالی­، 1381)

از نظر وکسلر در راهنمایی و روان درمانی تنها دانستن بهره­ی هوشی کلی مفید نیست بلکه لازم است بدانیم هر فرد چه نوع استعدادهای مخصوصی دارد. (شاملو، 1380)

 

 اهمیت کاربرد هوش هیجانی در زندگی روزمره

این واقعیت ملموس است که در اطراف خود افرادی را می­بینیم که هر چند از بهره هوشی بالایی برخوردارند، اما در زندگی و روابط اجتماعی از موقعیت چندانی برخوردار نیستند و برعکس عده­ای با داشتن بهره هوشی نه چندان زیاد، اما با برخورداری از روابط پایدار اجتماعی به موفقیت­های بالایی دست می­یابند. (حکیم جوادی، 1382 )

در واقع هوش هیجانی در بردارنده شماری از توانایی­هاست که آدمی به وسیله آن دنیای پیرامون خود را بنا می­کند. از این جهت، به صورت هشیار یا ناهشیار، هریک از ما در زندگی روزمره و در ارتباطات عادی، رسمی و یا صمیمانه با دیگران، با استفاده ازعناصر هوش هیجانی خود این زندگی و ارتباطات را ایجاد کرده، نوع و ترتیب آن را مشخص می­کنیم. اگر برای حل مسائل ریاضی یا فراگیری یک زبان بهره هوشی (IQ) پیش قدم است؛ مطمئناً درزندگی اجتماعی، پرچم به دست هوش هیجانی داده می­شود. (بار-اُن، 2000)

مطالعات متعددی نشان می­دهند که هوش هیجانی می­تواند اهمیت زیادی در بخش­های مختلف زندگی روزمره داشته باشد. پالمر و همکارانش، (2002) دریافتند که هوش هیجانی بالا می­تواند یک پیش­بینی کننده رضایت از زندگی باشد. به علاوه آن­ها گزارش نموده­اند که افراد دارای هوش هیجانی بالا، احتمالا بیشتر سازش روانی نشان می­دهند واز سلامت بیشتری برخوردارند. کاربرد مقیاس­های هوش هیجانی نیز روشن می­کند که دارا بودن هوش هیجانی بالاتر، با افزایش احتمالی در توجه به سلامتی، ظاهر و تعامل مثبت با دوستان و خانواده همراه است. این نتایج مؤید تحقیقات میر، کارسوو سالووی، (1999) نیز می­باشد که درمطالعات خود نشان داده­اند، هوش هیجانی بالا، دارای همبستگی معناداری با حالت­های وابستگی به کانون خانواده و همچنین روابط بین فردی مثبت در بین کودکان، نوجوانان و بزرگسالان دارد.

 

 

 

اهمیت توجه به هوش هیجانی در محیط کار

پژوهش در مورد شوخ طبعی در کار نشان می­دهد که یک لطیفه به موقع یا خنده از سر شوخی می­تواند نوآوری را تحریک، خطوط ارتباط را باز، احساس رابطه و اعتماد را زیاد و البته کار را جذاب­تر نماید. بدون شک شوخ طبعی و سرزندگی در جعبه ابراز رهبران دارای هوش هیجانی جایگاه مهمی دارد.  هنگامی که بحث از گروه می­شود، حالات خوب اهمیت ویژه­ای پیدا می­کنند. توانایی یک رهبر در هدایت یک گروه به حالت اشتیاق و همکاری می­تواند تعیین کننده موفقیت این امر باشد. به نتایج یک مطالعه به روی 62 مدیر ارشد تیم مدیریت توجه فرمایید، این مدیران واعضای تیم مدیریتی آنها مورد بررسی قرار گرفتند تا مشخص شود تا چه اندازه پر انرژی، مشتاق و مصمم هستند. همچنین از آن­ها سؤال شد که گروه ارشد تا چه حد دچار نابسامانی و تضادو تعارض گشته است. این مطالعات نشان داد هر چه حالات کمی افراد در تیم مدیریت ارشد مثبت­تر بود، بازده آن شرکت بالاتر بود. (آقایار، 1386)

وقتی برسرکار حاضر می­شویم، هیجان­ها را نیز با خود به آنجا می­بریم. آن­ها مثل مزاحمان آزار دهنده تمام روز سایه به سایه به دنبال ما می­آیند. هر چه سریع­تر از هیجان­های خودآگاه شوید و آن­ها را بهتر بشناسید، زود­تر خواهید توانست کنترل اوضاع را دوباره به دست بگیرید. درک و مدیریت هیجان­ها تنها راهی است که بتوانید از روزتان حداکثر استفاده را ببرید و به سوی هدف شغلی در زندگی بروید. هوش هیجانی گروهی به مهارت­های مدیریت تأکید شدیدی دارد. (همان منبع)

.  Caruso

. Bar, on

. Landy

. Loke

. Brian

.Heach

. Peter Solovey and John D . Mayer

. Dubois

. Sophrosyn

. temperantia

. Wechsler